السيد هاشم الناجي الموسوي الجزائري ( مترجم : مؤلف )
128
مردان رحمت شده و مردان نفرين شده ( فارسى )
آن جوان در ميان راه با شخص راهبى هم مسير شد . و آن دو با هم دوست شدند . و چون گرماى آفتاب . شديد بود و آنها را آزار مىداد . راهب به آن جوان گفت : تو دعا بكن و از خدا بخواه تا ابرى بر سر ما سايه افكند تا از حرارت و گرمى آفتاب كاسته گردد . آن جوان گفت : من پيش خدا كار نيكى نكردهام تا لايق اجابت دعا باشم . سپس آن راهب به او گفت : من دعا مىكنم و تو آمين بگو . آن جوان قبول كرد . سپس راهب مشغول دعا و راز و نياز شده و از خداى متعال ابرى را طلب نمود . و آن جوان نيز پس از دعاى راهب آمين گفت . هنوز مدّت زمان اندكى از اين دعا نگذشته بود كه ابرى در آسمان پديدار شد . و بر سر آن جوان و راهب سايه افكند . و به همراه آن دو نفر حركت مىكرد . پس از مدتى كه آن دو نفر يك مسير را با هم طى كردند به دو راهى رسيدند كه هر كدام از آن دو بايد به طرف راه و مسير خود مىرفت . سپس راهب راه خود را در پيش گرفت . و آن جوان در راه و مسير خود قدم گذاشت . پس از آنكه راه آن دو از هم جدا شد . آن ابر بالاى سر آن جوان قرار گرفت و بر او سايه افكند . و به همراه او راه افتاد . در اين هنگام راهب از اين امر متعجّب شده و به آن جوان گفت : تو از من برتر هستى زيرا استجابت اين دعا و آمدن اين ابر بخاطر تو بوده است . به منبگو كه چه عمل خيرى را انجام دادهاى كه اين گونه مورد رحمت الهى قرارگرفتهاى ؟ آن جوان . ماجراى خود با آن زن را بيان كرد . در اين هنگام آن راهب به آن مرد گفت : خداوند عزّ و جلّ گناه تو را - بخاطر خوف وترسى كه از او داشتهاى - بخشيد .