السيد هاشم الناجي الموسوي الجزائري ( مترجم : مؤلف )

127

مردان رحمت شده و مردان نفرين شده ( فارسى )

198 - مردى به همراه همسر خود با كشتى مسافرت مىكرد كه طوفانى وزيدن گرفته و كشتى آنها بوسيلهء آن طوفان درهم شكست . و تنها زن آن مرد بوسيلهء تكّه چوبى از غرق شدن نجات يافت و خود را به ساحل جزيره‌اى رساند . در ميان آن جزيره جوان راهزنى وجود داشت كه از ارتكاب هيچ معصيت و گناهى رويگردان نبوده و ابائى نداشت . هنگامى كه آن راهزن متوجّه اين زن شد به طرف او آمده و قصد تجاوز به او و ارتكاب گناه را داشت . هنگامى كه آن جوان به آن زن نزديك شد و آن زن متوجه قصد شوم آن جوان شد . بدن او از شدّت اضطراب به لرزه افتاد . آن جوان به آن زن گفت : چرا مىلرزى و مضطرب هستى ؟ آن زن گفت : بخاطر ارتكاب اين گناه مىترسم و از خداى عزّ وجلّ خوف دارم . آنگاه آن جوان به آن زن گفت : آيا تاكنون مرتكب اين گناه شده‌اى ؟ آن زن جواب داد : به عزّت و جلال خدا سوگند كه تا كنون مرتكب اين گناه نشده‌ام . سپس آن جوان به آن زن گفت : تو در طول زندگى خود مرتكب اين گناه نشده‌اى و اين گونه به خود مىلرزى و از خدا مىترسى ؟ بايد من - كه مىخواهم با زور به تو تجاوز كنم - از خدا بترسم . و از ارتكاب اين عمل شنيع بر خود بلرزم . و بدين ترتيب آن جوان از ارتكاب گناه با آن زن منصرف شده و به آن زن دست‌درازى نكرد . و از او دور شد . و به درگاه خدا توبه و انابه نمود . و از كردهء خود پشيمان گشت . و به طرف خانهء خود به راه افتاد .