الشيخ الأميني ( مترجم : جمعي از مترجمين )

259

الغدير ( فارسي )

شكم زن وقتى باد كند معلوم مىشود بچه اش بزرگ و كامل گشته ، و چون پستانهايش بزرگ شود بچهء شيرخوارش از شير سير مىشود و چون كمرش پهن گردد به هنگام نشستن با وقار و متانت خواهد بود . آن زن با اين سخن آرام گشت . آنگاه معاويه از او پرسيد : اى زن ! آيا تو على را ديده اى ؟ جواب داد : آرى به خدا . پرسيد : به نظرت چگونه آمد ؟ گفت : به خدا ديدمش كه حكومت چنان كه ترا بفريفته و از دين بدر كرده او را نفريفته بود و نعمت كه ترا به خود سرگرم نموده او را سرگرم نساخته بود . پرسيد : سخنش را شنيده اى : گفت : آرى به خدا ، نابينائى را از دل مىزدود ، چنان كه روغن زنگ از ظرف فلزى مىزدايد . معاويه گفت : راست مىگوئى . آيا تقاضا و نيازى دارى ؟ پرسيد اگر از تو تقاضا كنم انجام خواهى داد ؟ گفت : آرى : گفت : يكصد ماده شتر سرخ مو با بچه و چوپانش . پرسيد : مىخواهى چه كنى ؟ گفت : با شيرش كودكان را سير مىكنم ، و خود آنها را به خدمت بزرگسالان مىگذارم ، و با آنها كارهاى بزرگوارانه و خير مىنمايم ، و ميان عشائر را به صلح و آشتى مىآرم . پرسيد : اگر آنها را به تو ببخشم مقامى را در نظرت كسب خواهم كرد كه على بن ابيطالب دارد ؟ گفت : پناه بر خدا ! حتى پائينتر را نيز در نظرم به دست نخواهى آورد . در اين هنگام معاويه اين ابيات را بسرود : اگر پيوسته با شما بردبارى نورزم پس از من به چه كسى اميد بردبارى توان برد ؟ ! بگير اينها را و گوارا بادت ، و كار آن بزرگمرد را به خاطر داشته باش كه جنگ خصمانه را با آشتى مقابله كرد ! و افزود كه به خدا اگر على زنده بود ذره‌اى از اينها را به تو نمىداد گفت : آرى به خدا نمىداد و نه حتى ذره‌اى از مال مسلمانان را ! » ( 1 ) 67 - در روايت طولانىيى كه قسمتى از آن را در شرح حال عمرو بن عاص - در جلد دوم - آورديم آمده است كه « . . . آنگاه حسن بن على

--> ( 1 ) - عبد الفريد 1 / 162 + بلاغات النساء ، ابن ابى طاهر ، 72 .