الشيخ الأميني ( مترجم : جمعي از مترجمين )

208

الغدير ( فارسي )

عثمان و على ، و ترا به وجود حسن و حسين آراسته‌ام . آن درنده در اين هنگام از من پرسيد : مىخواهى اينجا بمانى يا مىخواهى پيش كس و كارت بر گردى ؟ گفتم : پيش كس و كارم بر مىگردم . گفت : اندكى صبر كن تا كشتىيى بيايد . در همان حال كشتى از آنجا بگذشت . به آن اشاره كردم . قايقى را بسويم فرستادند . سوارش شدم و به كشتى رفتم ، ديدم دوازده تن در آنند همگى نصرانى . از من پرسيدند : چه شد كه به اينجا آمدى ؟ داستان را بر ايشان شرح دادم . همگى به شگفت آمدند و مسلمان شدند » ( 1 ) « ابن آدم » - راوى اين چرند - را حديثشناسان و علماى رجال نمىشناسند ، و در ميان اولاد آدم چنين كسى سراغ ندارند و او را « مجهول » خوانده‌اند . و فكر نمىكنم آدم ابو البشر هم اين فرزندش را بشناسد ، يا مادران آدميزادگان چنين فرزندى را بشناسند . و اسقفى كه آن ماجرا منسوب به او است ، در مجهول بودن و ناشناختگى دست كمى از « ابن آدم » ندارد و هيچيك را هيچكس نمىشناسد ! وانگهى در صورتى كه متن روايت را تصديق نمائيم و عقيده اى را كه آن پرى مسلمان داشته بپذيريم و بر بدخواهان خلفاى چهارگانه لعنت فرستيم و جايگاهشان را دوزخ بدانيم مىدانيد دشنام خويش نثار چه كسى كرده‌ايم ؟ ! به تودهء عظيمى از اصحاب - « عادل و راسترو » - يا آندسته از اصحاب كه به راستى عادل و راستروند و ميان ايشان با يكى از خلفاى چهار گانه دشمنى و مخالفت بوده است و جنگ و ستيز ، نثار كرده‌ايم . من در حيرتم كه آن جماعت اين مشكل لا ينحل را چگونه حل خواهند كرد و چطور اين روايت را « صحيح » و راست پنداشته و به اصحاب و تودهء عظيمى از ايشان لعنت مىفرستند و در همان حال ايشان را « عادل و راسترو » و بهشتى و مژدهء بهشت يافته مىانگارند ؟ ! تعجب مىكنم از نابخردى آن عده نصرانى كه ادعاى بىدليل و ثابت نشدهء اسقفى را پذيرفته و راست پنداشته‌اند و ماجرائى را كه از وادى پريان داستان كرده باور نموده‌اند در حالى كه پيش از آن حاضر نبودند رسالت پيامبر امين را و خبرى را كه از خداى آسمانها مىدهد و با هزار دليل و معجزه و برهان قرين است و

--> ( 1 ) - مصباح الظلام ، سيد محمد جرادانى 2 / 30 .