عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
117
كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )
بها و اهلها . اى جوانمرد در قدرت چون ما را صد هزار آفريدن بلحظتى روا است ، اما از روى محبت و غيرت نه رواست ، زيرا كه سرّ محبت بىكيفيت ، على الخصوص ماراست ، يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ - اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا كدام خلعت ما را نداد كدام تشريف كه ما را ارزانى نداشت ، كدام لطف كه در جريدهء كرم بنام ما ثبت نكرد . مقرّبان درگاه عزت و ساكنان حضرت جبروت ، انگشت تحير در دهان تعجب گرفته ، كه شگرف كارى و عجب حالى كه خاكيان را برآمد . نواختگان لطف اواند ، بركشيدگان عطف اواند ، عارفان بتعريف اواند ، مشرّفان بتشريف اواند ، و اصلان بايصال اواند ، نازان بوصال اواند . نرگس روضهء جود ايشانند ، سرو باغ وجود ايشانند ، حقهء درّ حكمت ايشانند ، نور حدقهء عالم قدرت ايشانند ، خالق بىنظير يكى است و مخلوق بىنظير ايشانند ، احسن الخالقين يكى است ، احسن المخلوقين ايشانند . لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ عالم و آدم نبود ، عرش و لوح و قلم نبود ، بهشت و دوزخ نبود ، كه ايشان را بىايشان حديث محبت بود كه يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ . سقيا بمعهدك الذى لو لم يكن * ما كان قلبى للصبابة معهدا اى جوانمرد توسل بندگان به دو ، هم باحسان قديم اوست . حسن بن سهل وزير مامون بوده است ، روزى يكى بر وى درآمد ، حسن وى را نمىشناخت ، گفت : تو كيستى ؟ آن مرد گفت : انا الذى احسنت الىّ عام كذا ، من آنم كه تو با من در فلان سال احسان كردى . حسن گفت : مرحبا به من توسّل إلينا بنا ، مرحبا به كسى كه باحسان ما بما وسيلت جست ، پس آن گه بفرمود ، تا او را صلهء دادند و بنواختند . همين است حال درويشان و مؤمنان كه به حق جل جلاله وسيلت ميجويند ، هم باحسان قديم وى ميجويند . انّ ابتداء العرف مجد باسق * و المجد كل المجد فى استتمامه هذا الهلال يروق ابصار الورى * حسنا و ليس كحسنه لتمامه الهى بعنايت ازلى تخم هدى كشتى ، برسالت انبيا آب دادى ، بمعونت و توفيق رويانيدى ، به نظر و احسان خود ببر آوردى ، از لطف تو درمىخواهم كه سموم قهر