عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )

20

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )

دوزخ نجات داد ، ايشان را رشوت كى دهيم ؟ ! بعزّت آن خداى كه ترا براستى بخلق فرستاد كه يك خرما بايشان ندهيم مگر شمشير ، و به قضاى حق رضا داديم . رسول خدا از آن سخن شاد شد ، فرمود : من بدان ميگفتم كه عرب روى بايشان نهاده بودند ، خواستم تا لختى از ايشان كم شوند . و در آن يك ماه كه حصار مدينه بود ، هيچ قتال نرفت مگر آنكه : روزى جوقى « 1 » سواران قريش نام ايشان عمرو بن عبد ود و عكرمة بن ابى جهل و وهيب بن ابى وهب و نوفل بن عبد اللَّه سلاح در پوشيدند و اسب در تاختند در خندق و عمرو بن عبد ود مبارز قريش بود ، با بطشى و قوّتى و تركيبى تمام مبارزت خواست و شعر گفت . على بن ابى طالب ( ع ) پيش وى رفت . عمرو گفت : يا على من نخواهم كه تو بدست من كشته شوى . على گفت : من خواهم كه تو بدست من كشته شوى . عمرو خشم گرفت و از اسب فرو آمد و با على بهم برآويختند ، گردى از ميان ايشان برآمد از بامداد تا نماز پيشين . چون گرد باز نشست ، على وى را كشته بود . رسول خدا فرمود : « لا فتى الا على و لا سيف الا ذو الفقار » . وهيب زره بيفكند و بگريخت . على شمشيرى زد بر زين و اسب وى ، زين و اسب به دو نيم كرد . پس ديگرى از ايشان پيش آمد و كشته شد و نوفل را به سنگ هلاك كردند و سه تن از كافران كشته شدند ، و از صحابهء رسول هيچكس كشته نشد . عبد الرحمن بن ابى بكر هنوز در اسلام نيامده بود ، بيرون آمد و مبارزت خواست . ابو بكر صديق رضى اللَّه عنه فرا پيش آمد عبد الرّحمن چون روى پدر ديد ، برگشت . پس با ابو بكر گفتند : اگرت پسر حرب كردى با تو ، چه خواستى كرد تو با وى ؟ ابو بكر گفت : به آن خدايى كه يگانه و يكتاست كه باز نگشتمى تا وى را كشتمى يا او مرا كشتى . سعد معاذ را تيرى بزرگ اكحل آمد ، گفت : الهى اين خون را درين رگ نگه دار تا نخست قريظه را بمراد خود به بينم ، آن گه اگر گشاده شود شايد . خيمه‌اى بود كه كودكان و زنان مسلمانان در آن خيمه بودند ، جهودى گرد آن خيمه

--> ( 1 ) - نسخه الف : جوكى .