عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
21
كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )
ميگشت با سلاح و قصد ايشان ميكرد ، صفيه عمهء رسول از خيمه بيرون آمد عمامه بربسته و عمودى بدست گرفته و بيك زخم آن جهود را بكشت ، پس از آن راهها بسته شد و طعام عزيز شد و زنان و كودكان گريستن در گرفتند ، مؤمنان ضعيف شده و منافقان از شادى گردن بيفراخته و رسول خدا عليه الصلاة و السلام اين دعا همى كرد : « اللّهم منزل الكتاب ، سريع الحساب ، اهزم الاحزاب » . پس نعيم بن مسعود بن عامر از بنى غطفان آمد بنزديك رسول خدا و گفت : من مسلمانم و مسلمانى پنهان دارم ، مرا چه فرمايى ؟ رسول گفت : تو يك تن چه توانى كرد ؟ مگر خداعى - كه « الحرب خدعة » . پس اين نعيم بنزديك قريظه شد و ميان وى و ميان ايشان در روزگار گذشته دوستى بود ، گفت : مرا چه دانيد و چون شناسيد ؟ گفتند : دوستى ناصح ! گفت اكنون نصيحت من بشنويد ! قريش و غطفان اينجا بيگانهاند ، خانه و سراى ايشان از شما دور است ، آمدهاند تا اگر غنيمتى يابند در ربايند و اگر نه بگريزند و اندوه شما نخورند ، پس شما تنها بمانيد و با محمد طاقت نداريد . گفتند : راست همى گويى نصيحت همى كنى ، اكنون ما را چه بايد كرد ؟ گفت : چون ايشان شما را بحرب خوانند ، گوئيد ماده تن خواهيم كه برهن نزديك ما فرستيد تا شما پشت بر ما نكنيد ، تا آن گه كه از محمد ايمن شويم . گفتند اين صواب است و نيكو ، ما همين كنيم . پس نعيم بنزديك قريش شد و گفت شما دانيد دوست دارى من شما را و دشمنى من محمد را ، و من شما را نصيحتى كنم اگر پذيريد . گفتند پذيريم و نصيحت تو شنويم . نعيم گفت پس بدانيد كه يهود پشيمان شدهاند از نقض عهد كه با محمد كردند و اكنون كس فرستاد كه تا محمد با ايشان صلح كند و محمد اجابت نكرد . ايشان گفتند ما ده تن را از بزرگان قريش بخواهيم و بنزديك تو فرستيم تا ايشان را بكشى و با ما صلح كنى ، محمد گفت اين صواب است ، اكنون ايشان از شما ده تن خواهند خواست ، نگر كه هشيار باشيد و دانيد كه چه مىبايد كرد . از آنجا برخاست نعيم و بنزديك