عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
19
كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )
فانزلن سكينة علينا * و ثبّت الاقدام ان لاقينا انّ الاولى قد بغوا علينا * اذا ارادوا فتنة ابينا چون خندق تمام شد ، لشكر كفار بمدينه رسيدند ، خندق ديدند گفتند : اين عرب را نبودست . لشكرگاه بزدند و خندق در ميان هر دو فريق بود ، و در آن وقت يهود قريظه و نضير با رسول خدا عهد داشتند . بو سفيان ، حيىّ اخطب را فرستاد بمردمان قريظه ، تا آن عهد كه با محمد كردهاند نقض كنند ، و مهتر قريظه آن وقت كعب بن اسد بود . كعب چون شنيد كه حيىّ آمد ، در حصار ببست استوار و او را به خود راه نداد . حيىّ گفت : در باز كن تا با تو سخنى بگويم . كعب گفت : باز گرد كه من سخن تو نشنوم و عهدى كه با محمد كردهام نشكنم . حيى با وى همى پيچيد و همى افزود تا او را بفريفت و نقض عهد كرد . خبر برسول خدا آمد ، رسول سعد معاذ كه مهتر اوس بود و سعد عباده كه مهتر خزرج بود بفرستاد تا حال باز دانند . ايشان رفتند و كعب اسد را و قوم وى را ديدند حرب را ساخته ، بازگشتند و رسول را خبر كردند . رسول غمگين شد ، و كار بر مسلمانان صعب شد . سرما سخت بود و بيم دشمن و گرسنگى بغايت و منافقان متمرّد شدند و بعضى از ايشان همى گريختند و بهانه همى آوردند كه إِنَّ بُيُوتَنا عَوْرَةٌ ، و قومى ظنهاى بد همى بردند چنان كه اللَّه فرمود : وَ تَظُنُّونَ بِاللَّهِ الظُّنُونَا . يك ماه آنجا بماندند و ميان ايشان حرب نرفت ، پس رسول كس فرستاد به بنى غطفان برئيس ايشان عيينة بن حصن و حارث بن عوف ، و گفت : ثلثى از خرماى مدينه بشما دهم ، باز گرديد و قوم خود را ببريد . ايشان بدان رضا دادند و عهد كردند ، لكن هنوز عهدنامه ننوشته بودند ، رسول سعد معاذ را و سعد عباده را خواند و با ايشان مشورت كرد . سعد معاذ گفت : اگر به اين وحى آمده سمعا و طاعة ، و اگر وحى نيامده ، آن وقت كه ما مشرك بوديم يك خرما برشوت بايشان نداديم اكنون كه ربّ العالمين ما را باسلام گرامى كرد و بصحبت تو عزيز كرد و از عذاب