عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )

89

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )

آن گه گفت اى يوسف مرا بسراى خود خوان كه با تو حديثى دارم ، يوسف فرمود تا او را بسراى بردند « 1 » و خود برآمد و بسراى آمد ، زليخا بيامد و پيش يوسف بنشست گفت اى يوسف از خاندان نبوّت حرمت داشتن و حق شناختن بديع نبود و ممتحن را نواختن عجب نبود ، اى يوسف اوّل بدانك من ايمان آورده‌ام بيگانگى خداى آسمان و كردگار جهانيان ، او را يكتا و يگانه دانم بى شريك و بى انباز و بى نظير و بى نياز ، از آن دين كه داشتم برگشتم و دين حق پذيرفتم و ملّت اسلام گزيدم و پسنديدم ، اكنون به تو سه حاجت دارم : يكى آنست كه من دانم تو بر خداوند خود كريمى و بنزديك وى پايگاه بلند دارى از من بوى شفيع باشد تا چشم روشن به من باز دهد « 2 » ، يوسف زبان تضرّع بگشاد و دعا كرد گفت : الهى بحقّ محمّد و آله ان تردّ على هذه الضّعيفة بصرها و لا تخجلني عندها و عند النّاس . زليخا گفت يا يوسف الحمد للَّه كه حاجت روا شد و چشم من بديدار تو روشن كرد و دل من به معرفت ايمان نورانى كرد . يوسف گفت ديگر حاجت چيست ؟ زليخا گفت دعا كن تا جمال به من باز دهد ، يوسف رداء خود بر وى افكند و دعا كرد ، زليخا چنان شد كه از نخست روز كه يوسف را ديد « 3 » . حاجت سوم آن بود كه گفت مرا بزنى بخواه ، سر در پيش افكند به اين انديشه تا جبرئيل آمد و گفت ملك جلّ جلاله مى گويد : زليخا تا اكنون بحيلت و چارهء خود ترا ميطلبيد لا جرم به تو نمىرسيد ، اكنون ترا از ما طلب كرد و بسبب تو با ما صلح كرد ، حاجت وى روا كن ، يوسف بفرمان اللَّه تعالى او را بزنى بخواست ، چون بهم رسيدند يوسف گفت : أ ليس هذا خيرا ممّا كنت تريدين ؟ فقالت ايّها الصدّيق لا تلمنى فانّى كنت امرأة حسناء ناعمة كما ترى فى ملك و دنيا و كان صاحبى لا يأتى النّساء و كنت كما جعلك اللَّه فى حسنك و هيئتك فغلبتنى نفسى فوجدها يوسف عذراء فاصابها و ولد له منها ابنان : افرائيم و ميشا . پس زليخا بر عبادت اللَّه تعالى چنان حريص شد كه يك ساعت فارغ نبودى و

--> ( 1 ) - نسخهء ج : يوسف اسب براند و فرمود تا او را بسراى يوسف بردندش . ( 2 ) - نسخهء الف : تا چشم من با روشنايى به من باز دهد . ( 3 ) - نسخهء الف : چنان شد كه بود بجمال .