عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )

44

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )

سوگوار روز بسر مىآورد ، تا روزى كه بر در سراى نشسته بود اندوهگين « 1 » و غمگين ، مردى را ديد بر شترى نشسته و صحف ابراهيم همى خواند ، يوسف چون آواز عبرانى شنيد از جاى بر جست و آن مرد را به خود خواند و از وى پرسيد كه از كجايى و كجا مىروى ؟ مرد گفت من از كنعانم و اينجا به بازرگانى آمده‌ام ، چون يوسف مرد كنعانى ديد و آواز عبرانى شنيد بسيار بگريست و اندوه فراق پدر بر وى تازه گشت . بادى كه ز كوى عشق تو بر خيزد * از خاك جفا صورت مهر انگيزد آبى كه ز چشم من فراقت ريزد * هر ساعتم آتشى بسر بر ريزد گفت يا كنعانى از كنعان كى رفته‌اى و از آن پيغامبر شما چه خبر دارى ؟ من منع بالنظر تسلّى بالخبر ، خوش باشد داستان دوستان شنيدن ، مهر افزايد از احوال دوستان پرسيدن . در شهر ، دلم بدان گرايد صنما * كو ، قصّهء عشق تو سرايد صنما كنعانى گفت من تا از كنعان بيامده‌ام يك ماه گذشت و حديث پيغامبر مپرس كه هر كه خبر وى پرسيد و احوال وى شنود غمگين شود ! او را پسرى بود كه وى را دوست داشتى و ميگويند گرگ بخورد و اكنون نه آن بر خود نهاده است از سوگوارى و غم خوارى كه جبال راسيات طاقت كشش آن دارد تا به آدمى خود چه رسد ! تنها خورد اين دل غم و تنها كشدا * گردون نكشد آنچ دل ما كشدا يوسف گفت از بهر خدا بگوى كه چه مىكند آن پير ، حالش چون است و كجا نشيند ؟ گفت از خلق نفرت گرفته و از خويش و پيوند باز بريده « 2 » و صومعه‌اى ساخته و آن را بيت الاحزان نام كرده ، پيوسته آنجا نماز كند و جز گريستن و زاريدن كارى ندارد ، وانگه چندان بگريسته كه همه مژگان وى

--> ( 1 ) - نسخهء الف : اندوهگن ( 2 ) - نسخهء الف : پيوند بريده