عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )

45

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )

ريخته و اشفار چشم همه ريش كرده و بگاه سحر از صومعه بيرون آيد و زار بنالد چنانك اهل كنعان همه گريان شوند ، گويد آه كجا است آن جوهر صدف دريايى ؟ كجا است آن نگين حلقهء زيبايى ؟ ماها ، بكدام آسمانت جويم * سروا ، بكدام بوستانت جويم يوسف چون اين سخن بشنيد چندان بگريست كه بى طاقت شد ، بيفتاد و بى هوش شد ، مرد كنعانى از آن حال بترسيد بر شتر نشست و راه خود پيش گرفت ، يوسف به هوش باز آمد ، مرد رفته بود ، دردش بر درد زيادت شد و اندوه فزود ، گفت بارى من پيغامى دادمى بوى تا آن پير پر درد را سلوتى بودى ، سبحان اللَّه اين درد بر درد چرا و حسرت « 1 » بر حسرت از كجا و مست را دست زدن كى روا ؟ ! آرى تا عاشق دل خسته بداند كه آن بلا قضا است ، هر چند نه بر وفق اختيار و رضا است ، سوخته را باز سوختن كى روا است ؟ آرى هم چنان كه آتش خرقهء سوخته خواهد تا بيفروزد ، درد فراق دل سوخته خواهد تا با وى در سازد . هر درد كه زين دلم قدم بر گيرد * دردى دگرش بجاى در بر گيرد زان با هر درد صحبت از سر گيرد * كاتش چو رسد بسوخته در گيرد آن مرد بر آن شتر نشسته رفت تا به كنعان آمد ، نيم شب بدر صومعهء يعقوب رسيده بود گفت : السّلام عليك يا نبى اللَّه ، خبرى دارم خواهم كه بگويم ، از درون صومعه آواز آمد كه تا وقت سحرگه من بيرون آيم كه اكنون در خدمت و طاعت اللَّه‌ام از سر آن نيارم بر خاستن « 2 » و به غيرى مشغول بودن ، مرد آنجا همى بود تا وقت سحر كه يعقوب بيرون آمد ، آن مرد قصّه آغاز كرد و هر چه در كار يوسف ديده بود باز گفت ، از فروختن وى بر من يزيد و خريدن به بهاى گران و تبجيل و تشريف كه از عزيز مصر و زليخا يافت و خبر يعقوب پرسيدن و گريستن و زارى وى بر در آن سراى و بعاقبت از هوش برفتن و مىگفت يا نبىّ - اللَّه و آن غلام برقع داشت و نمىشناختم او را چون او را ديدم كه بيفتاد و بى -

--> ( 1 ) - نسخهء الف : درد و حسرت ( 2 ) - نسخهء ج : بر نياريم خاستن