عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )

43

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )

و گفته‌اند يوسف روزى در آئينه نگرست ، نظرى به خود كرد ، جمالى بر كمال ديد ، گفت اگر من غلامى بودمى بهاى من خود چند بودى و كه طاقت آن داشتى ؟ ربّ العالمين آن از وى در نگذاشت تا عقوبت آن نظر كه واخود كرد بچشيد ، او را غلامى ساختند و بيست درم بهاى وى دادند . « 1 » پير طريقت گفت : خود را مبينيد كه خود بينى را روى نيست ، خود را منگاريد كه خود نگارى را راى نيست ، خود را مپسنديد كه خود پسندى را شرط نيست . دور باش از صحبت خود پرور عادت پرست * بوسه بر خاك كف پاى ز خود بيزار زن خود را منگار كه حق ترا مىنگارد ، « وَ زَيَّنَهُ فِي قُلُوبِكُمْ » خود را مپسند كه حق ترا مىپسندد ، « رضى اللَّه عنهم » خود را مباش تا حق ترا بود « وَ ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ » شب معراج با مصطفى ( ص ) اين گفت : كن لى كما لم تكن فاكون لك كما لم ازل . و يقال اوقعوا البيع على نفس لا يجوز بيعها فكان ثمنه و ان جلّ بخس و ما هو با عجب ممّا تفعله تبيع نفسك بادنى شهوة بعد ان بعتها من ربّك باوفر الثّمن و ذلك قوله تعالى : « إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ » الآية . . . « وَ قالَ الَّذِي اشْتَراهُ مِنْ مِصْرَ » عزيز چون يوسف را بخريد زليخا را گفت : « أَكْرِمِي مَثْواهُ عَسى أَنْ يَنْفَعَنا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً » ، اين غلام را بزرگ دار ، و او را گرامى شناس كه ما را به كار آيد و فرزندى را بشايد ، زليخا شوهر خويش را گفت واجب كند كه ما امروز اهل شهر را دعوتى سازيم و درويشان و يتيمان و بيوه زنان را بنوازيم و خاصّگيان را خلعت‌ها دهيم بشكر آنك چنين فرزند يافتيم ، پس اينهمه كه پذيرفتند بجاى آوردند و يوسف را خانهء مفرد بياراستند و فرشهاى گران مايه افكندند ، يوسف در آن خانه بسان زاهدان و متعبّدان به روزه و نماز مشغول شد و گريستن پيشه كرد و غم خوردن عادت گرفت و خويشتن را با آن تشريف و تبجيل نداد و فريفته نگشت و در حرقت فرقت يعقوب غريب وار و

--> ( 1 ) - نسخهء الف : بيست درم وى را بخريدند .