عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
35
كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )
در فتنه افتادند و ملك ايشان الريّان بن الوليد بن ثروان حاضر بود گفت : خرد واجب نكند كه اين بندهء كسى باشد و من از خريدن وى عاجزم نه از آنك مال ندارم لكن محال بود كه آدمىاى اين را خداوند بود ، اين سخن بگفت و عنان برگردانيد و برفت . اوّل بازرگانى گفت من ده هزار دينار بدهم ، ديگرى گفت من بيست هزار بدهم ، همچنين مضاعف همى كردند و زليخا به حكم ادب هيچيز نمىگفت كه شوهرش اظفير حاضر بود مىخواست كه شوى وى مبدء كند ، اظفير گفت : اى زليخا من اين غلام را بخرم تا ما را فرزند بود كه ما را فرزند نيست ، زليخا گفت صواب است خريدن و از خزينهء من بهاء وى به دادن ، ايشان درين مشاورت بودند كه آن زن كه نامش فارعه بود « 1 » دختر طالون آن مال آورد و عرض كرد ، مالك خواست كه بوى فروشد ، زليخا دلال را بخواند و گفت : جوهر كه وى ميدهد من بدهم و عقدى زيادتى عدد آن سى دانه هر دانهاى شش مثقال و هم سنگ « 2 » يوسف مشك و هم سنگ « 3 » وى عنبر و كافور و صد تا جامهء ملكى و دويست تا قصب و هزار تا دبيقى ، مالك ذعر گفت دادم . آن زن بانگ كرد گفت اى مالك اجابت مكن تا آنچه وى مىدهد من بدهم و صد رطل زر بر سر نهم . غلامان زليخا غلبه كردند و يوسف را در سراى زليخا بردند و آن كنيزكان كه طاسهاى گلاب و مشك سوده داشتند بر سر مردمان مىفشاندند ، و مالك ذعر را در سراى بردند و آنچه گفتند جمله وفا كردند . و آن زن كه نام وى فارعه بود سودايى گشت و جان در سر آن حسرت كرد . اينست كه ربّ العالمين ميگويد : « وَ قالَ الَّذِي اشْتَراهُ مِنْ مِصْرَ » اين مشترى شوى زليخا است نام وى اظفير و قيل قطفير ، مردى بود از قبطيان حاجب و خازن ملك مصر . و در آن زمان بمصر رسم بودى كه هر كه خزانهء ملك داشتى و تصرّف مملكت همه ولايت در دست وى بودى ، او را عزيز گفتندى « 4 » . و اين ملك
--> ( 1 ) - نسخهء الف : كه فارعه بود ( 2 ، 3 ) - نسخهء الف : هام سنگ ( 4 ) - نسخهء الف : گفتنديد