عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
26
كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )
أَبانا لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ » ، پدر ما به اين اختيار كه كرده كه يكى را بده برگزيده از راه صواب دور است ، اكنون تدبير آنست كه او را از چشم پدر غائب گردانيم ، كه هر چه چشم نه بيند دل نخواهد ، تا يكبارگى دل بر ما نهد و با ما پردازد ، و اين مايه ندانستند كه هر كه همه جويد از همه درماند : من طلب الكلّ فانه الكلّ ، اقبال يعقوب به خود بكليت مىخواستند به آن نرسيدند و بجاى اقبال اعراض ديدند چنان كه ربّ العزّه گفت : « وَ تَوَلَّى عَنْهُمْ » ، آن گه از سر آن كينه و عداوت از روى تلبيس بر پدر باز شدند و از مكر اين آواز دادند كه « أَرْسِلْهُ مَعَنا غَداً يَرْتَعْ وَ يَلْعَبْ » . هيچ دستورى هست اى پدر كه اين روشنايى چشم يعقوبى را و واسطه عقد خوبى را فردا با ما بصحرا فرستى تا يك ساعت تماشا كنيم ؟ از حضرت پدر اجازت يافتند نه بمراد خويش بل بمراد يوسف ، كه يوسف كودك بود و حديث نزهت و تماشا به گوش وى رسيده ، از پدر درخواست تا او را با ايشان بفرستد . پدر از بهر دل وى دستورى داد ، كه محبّ همه مراد محبوب جويد و رنج خود بر حظّ وى بگزيند ، چون پدر دستورى داد آن عزيز مكرّم را و آن غزال مدلل از كنار پدر بناز بيرون بردند ، چون بصحرا رسيدند دهرهء زهر از نيام دهر بر كشيدند و آن چهرهء چون خورشيد و ماه را در چاه انداختند و جگر يعقوب را بر فراق آن بدر منير بسوختند ، مرغان عالم بخفتندى « 1 » و ماهيان دريا بغنودندى « 2 » و ددان بيابان بشب آرام گرفتندى « 3 » و آن پير پيغامبر پس از آن آرام نگرفتى « 4 » و براحت نغنودى « 5 » همه شب مردمان در خواب ، من بيدار چون باشم * غنوده هر كسى با يار ، من بى يار چون باشم صومعهاى ساخت و آن را بيت الاحزان نام نهاد ، چون خواست كه در آن صومعه شود بزارى بگريست چنانك كنعانيان جمله مردان و زنان بر اندوه وى بگريستند ، آن گه به زبان حسرت گفت : اى يوسف ، در بيت الاحزان باندوه فراق تو ميروم تا ترا نه بينم نخندم و شادى نكنم و چشم از گريستن باز ندارم .
--> ( 1 ) - نسخهء الف : بخفتيدند . ( 2 ) - نسخهء الف : بغنوديد ( 3 ) - نسخهء الف : گرفتيد ( 4 ) - نسخهء الف : نگرفتيد ( 5 ) - نسخهء الف : نغنوديد