عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )

101

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )

بود ، و قيل كانت نعالا و ادما ، و اين از بهر آن بايشان داد كه ايشان را ديگر درم نبود كه بگندم خريدن آيند . و گفته‌اند از بهر آن كرد كه از ديانت و امانت ايشان شناخت كه ايشان بى بها طعام نخورند ، چون آن بضاعت بينند باز گردند و باز آرند و نيز عار آمد او را بهاى طعام « 1 » از پدر و برادران گرفتن . الرّحال جمع رحل و الرّحل هاهنا المتاع و لذلك سمّى الرّحل الّذى يأوى اليه الانسان رحلا لانّه موضع متاعه . چون خواست كه ايشان را باز گرداند ، يوسف گفت : دعوا بعضكم عندى رهينة حتّى تأتونى باخيكم الّذى من ابيكم ، فاقترعوا بينهم فاصابت القرعة شمعون و كان احسنهم رأيا فى يوسف و ابرّهم به فجعلوه عنده . پس ايشان باز گشتند بكنعان ، دل شاد پيش يعقوب در آمدند و باز گفتند آن اكرام و احسان كه عزيز با ايشان كرد ، گفتند اى پدر مردى ديديم به صورت پادشاهان ، بخلق پيغامبران ، مهمان دارى غريب نواز ، خوش سخن ، متواضع ، مهربان ، يتيم پرور ، مهر افزاى ، لطف نماى ، خوب ديدار ، همايون طلعت ، سعد اختر ، مبارك سيما ، با سياست پادشاهان ، با تواضع درويشان ، با خلق پيغامبران ، با لطافت فريشتگان . اى پدر و ازين عجب تر كه ما را ديد گويى غريبى بود گراميان خود را باز ديده ، از بس كه شفقت همى نمود و پرسش همى كرد . يعقوب گفت ديگر باره كه آنجا رويد ، سلام و شكر من بعزيز رسانيد و گوئيد : انّ ابانا يصلى عليك و يدعو لك بما اوليتنا . پس گفت شمعون چرا با شما نيست گفتند عزيز او را باز گرفت از بهر آنك ما را گفتند شما جاسوسانيد و ما احوال و قصّهء خود بگفتيم ، آن گه از ما بنيامين را طلب كردند و شمعون را بنشاندند « 2 » تا ما بنيامين را ببريم . فذلك قوله : « يا أَبانا مُنِعَ مِنَّا الْكَيْلُ » اى حكم بمنعه بعد هذا ان لم نذهب باخينا بنيامين . و قيل منع منّا اتمام الكيل الّذى اردنا ، « فَأَرْسِلْ مَعَنا أَخانا نَكْتَلْ » بيا قراءت حمزه و كسايى است يعنى كه بفرست با ما برادر ما تا او بار خويش بستاند ، باقى بنون خوانند يعنى نكتال لنا و له و الاكتيال الكيل للنّفس ،

--> ( 1 ) - نسخهء ج : و لوم شناخت بهاى طعام ( 2 ) - نسخهء الف : طلب كرد و شمعون راى نگاه داشت .