عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )

93

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )

كه سر برزند آن را به سنگ جهد از خود باز ميدارى چنانك آن جوان مرد گفته : مار نفست بر سر گنج دلت ساكن شدست * سنگ جهد از عهد دل بر تارك آن مار زن ور كسى بيمار جانست از نهيب هزل چرخ * شربتى از جام جدّ بر جان آن بيمار زن امّا نفس مكّاره فروترست از نفس امّاره ، قوّت آن ندارد كه مقاومت مرد كند ، اما پيوسته در كمين بود تا كى دست يابد ، و مثالش آنست كه چون مريد را در راه مجاهدت و رياضت در مقام جمعيت بيند ، سفرى از سفرهاى طاعت چون حجّ و غزا و زيارت در پيش وى نهد ، گويد اين بهتر و در منازل طاعات اين قدم عاليتر ، و وى در آنچ گفت راستگوى است ، امّا مكرست كه مىكند و تلبيس كه ميخواهد تا مريد را از مقام جمعيّت بيفكند و او را در اين سفر پراكنده خاطر و سرگردان كند و باشد كه به مقصود رسد و باشد كه نرسد ، و اگر رسد باشد كه اين جمعيت هر گز باز نبيند ، جنيد از اينجا گفت : هزار مريد با ما قدم درين راه نهادند همه فرو شدند و من بر سر آمدم ، و مريدان را در راه ارادت ، پير از بهر اين ميبايد كه پيران منازل اين راه شناخته باشند و كمين گاه نفس مكّاره بر ايشان پوشيده نماند تا احوال مريدان را تتبع ميكنند و آنچ سازگار قدم ايشان بود بر آن دلالت مىكنند . بزرگان دين گفتند مرد تا صاحب تمكين نشود از نفس مكّاره ايمن نگردد ، و آب اندك بقدرى نجاست پليد گردد اما بحر هرگز پليد نگردد ، حال اهل بدايت باريك بود ، خاطر ذميمه از نفس مكّاره خيزد ، او را بجنباند ، اما حال اهل تمكين و ارباب نهايت كوه باشد و باد كوه را نتواند جنبانيد ، و بعد از نفس مكاره نفس سحّاره است ، گرد اهل حقيقت گردد چون او را بر طاعات و انواع رياضات محكم بيند ، گويد بر نفس خود رحمت كن - انّ لنفسك عليك حقّا ، چون مرد نه محقق باشد او را از مقام حقيقت با مقام شريعت آرد ، رخصت پيش وى نهد « 1 » و هر جا كه رخصت آمد آرام نفس پديد آمد از آنجا نفس قوّت گيرد و او را بقدم اوّل باز برد ، نفس امّاره باز ديد آيد . ابراهيم خواص گفت : چهل سال با نفس در منازعت بودم كه از من نان و ماست

--> ( 1 ) - نسخهء ج : رخصت در پيش وى نهد تا قدم در رخصت ندهد .