عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
94
كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )
ميخواست ، روزى مرا بر وى رحمت آمد ، درمى سيم حلال بچنگ آوردم ، در بغداد مىرفتم تا نان و ماست خرم ، در خرابهاى شدم پيرى را ديدم در آن گرما گرم افتاده و زنبوران از هوا در مىپريدند و از وى گوشت بر ميگرفتند ، ابراهيم گفت مرا بر وى رحمت آمد ، گفتم مسكين اين مرد ، سر برداشت و گفت اى خواص در من چه مسكينى مىبينى ، نه تاج اسلام بر سر منست و گوهر معرفت در دل من ، مسكين تويى كه به چهل سال شهوت نان و ماست از نفس خود منع نمىتوانى كرد . در جمله بدانك نفس سحّاره مرد را به معصيت نفرمايد ، بطاعت فرمايد ، چون مرد قدم در كوى طاعت نهد از عين طاعت وى رنگى برآرد ، گويد آخر تو بهترى از آن مرد شراب خوار فاسق ، مرد در خود اين اعتقاد كند ، خود را به چشم پسند نگرد و ديگران را به چشم حقارت تا هلاك از وى برآيد . صدّيق اكبر رضى اللَّه عنه بديدهء حقيقت نظر در خود كرد ، حقيقت خود بديد گفت : اقيلونى فلست بخيركم ، اى صدّيق تو خود را اين همى گويى و دين اسلام و شرع مقدس بر تو اين خطبه مىكند كه : خير النّاس بعد رسول اللَّه ابو بكر - الصدّيق ، از آنجا نفس مطمئنّه آغاز كند و اين نفس انبياء و اولياست ، در پردهء رعايت بند عصمت دارد ، آنها كه انبيااند در سراپردهء عصمتاند و آنها كه اوليااند در پردهء حفظ و رعايتاند ، اگر يك لحظه بند عصمت ازيشان برداشتندى ، ازيشان همان آمدى كه از فرعون و هامان ، و اگر يك نفس حفظ و حياطت و رعايت از اوليا منقطع گشتى همه اوليا زنّار در بستندى ! اگر هزار سال احمد عربى ميرفتى اگر « دَنا فَتَدَلَّى » نبودى كجا رسيدى ؟ پير طريقت گفت : الهى شاد بدانم كه اوّل من نبودم تو بودى ، آتش يافت با نور شناخت تو آميختى ، از باغ وصال نسيم قرب تو انگيختى ، باران فردا نيّت برگرد بشريّت ريختى ، به آتش دوستى آب و گل بسوختى تا ديدهء عارف بديدار خود آموختى .