عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
80
كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )
بمانند ، و بدست ايشان عاجز گردند . دست برداشت يوشع و گفت : « اللهم ازدد الشمس علىّ » . آن گه گفت : بار خدايا ! آفتاب در طاعت تو ، و من در طاعت تو ، باز آر اين آفتاب ، تا تمام بسر برم فرمان بردارى تو . آفتاب بفرمان حق باز آمد ، و يك ساعت در آن روز بيفزود ، تا آن جباران همه كشته شدند ، و زمين شام يك سر بنى اسرائيل را مسلم گشت . تواريخيان گفتند : عمر موسى صد و بيست سال بود . بيست سال در ملك افريدون ، و صد سال در ملك منوچهر ، و بروايتى ديگر عمر موسى هشتاد و نه سال بود ، و عمر هارون هشتاد و هشت سال ، بيك سال هارون پيش از موسى برفت . عمر بن ميمون گفت . هر دو در تيه فرو شدند ، و وفات هارون چنان بود كه موسى و هارون هر دو در غارى نشسته بودند ، ناگاه فرمان حق بهرون رسيد ، كالبد وى از روح خالى گشت . موسى وى را دفن كرد . آن گه به بنى اسرائيل باز شد ، و ايشان را از آن كار خبر كرد . بنى اسرائيل او را دروغ زن گرفتند ، گفتند : هارون را بكشتى كه ما وى را دوست ميداشتيم ، و با وى انس داشتيم . موسى در خدا ناليد از آن گفت ايشان . رب العالمين بموسى وحى فرستاد كه ايشان را بر بالين قبر هارون حاضر كن ، تا من او را بينگيزم ، و جواب دهد . رفتند ، و موسى دعا كرد . آن گه گفت : يا هارون بيرون آى از قبر خويش . هارون از خاك سر بر زد ، و خاك از سر خويش مىافشاند ، آن گه گفت : « يا هارون انا قتلتك ؟ » قال : « لا ، و لكن متّ » . قال : « فعد الى مضجعك » ، فانصرفوا . از وجهى ديگر نقل كردهاند وفات هارون ، و هو الاصح : روى جابر بن عبد اللَّه . قال : قال رسول اللَّه ( ص ) : « خرج موسى و هارون حاجين او معتمرين ، فلما كانا بالمدينة مرض هارون فخاف عليه موسى ان يموت بالمدينة فتشتبه اليهود . ( قال ) فنقله الى احد ، فمات باحد ، فقبره باحد » . اين خبر دلالت كند بر قول ايشان كه گفتند موسى