عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
94
كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )
كشاورزى كردى . هابيل رفت و آن نر ميشى نيكو پسنديده فربه كه در ميان گله معروف بود ، و نام وى زريق ، اين نر ميش بياورد و پارهء روغن و شير چندان كه حاضر بود ، و قابيل رفت و از آن خوشهاى ردّى بىمغز ( 1 ) چيزى جمع كرد ، و آورد . هر دو بر كوه شدند ، و آن قربانى خويش بر سر كوه نهادند ، و آدم با ايشان بود ، و قابيل در دل داشت كه اگر قربانى من پذيرند يا نپذيرند ، خواهر خود بزنى بوى ندهم ، و هابيل رضا و تسليم در دل داشت . پس آدم دعا كرد تا آتشى سفيد از آسمان فرو آمد ، و نخست فراميش هابيل شد ، و بوى بوى فرا داشت ، آن گاه با قربانى وى گشت و بخورد ، و فراميش قابيل شد ، و وى را ببوئيد آن گه فرا قربان وى شد ، و نخورد ، هم چنان بگذاشت تا مرغان و ددان بخوردند ، و در آن روزگار نشان قبول قربان اين بود ، آتش برين صفت از آسمان فرو آمدى و صاحب قربان را ببوييدى ، آن گه با قربان وى گشتى ، اگر بخوردى مقبول بودى ، و اگر نخوردى مردود بودى ، و گفتهاند : آن نر ميش كه هابيل قربان كرد ، و پذيرفته آمد ، خداى تعالى آن را ببهشت بازداشت روزگار دراز ، تا آن روز كه ابراهيم خليل را ذبح فرزند بخواب نمودند ، و آن كبش فداى وى شد . و در اين قصهء تزويج بنات آدم مر پسران وى را ، هيچ كس از علما خلاف نكرد مگر جعفر صادق ( ع ) كه گفت : معاذ اللَّه كه آدم دختر خود به پسر خود داد ، كه اگر اين روا بودى و آدم كردى مصطفى ( ص ) همان كردى ، و روا داشتى ، كه دين هر دو يكسان بود . اما ربّ العزّة جل جلاله چون خواست كه نسل آدم در پيوندد ، حورائى از بهشت به زمين فرستاد ، به صورت انسى ، و در وى رحم آفريد ، و با آدم وحى آمد كه اين حورا بزنى بهابيل ده ، و دخترى را از اولاد جانّ صورت انسى داد ، و آدم را فرمود كه وى را بزنى بقابيل ده ، پس قابيل خشم گرفت و با آدم گفت : من پسر مهينم ، و هابيل
--> 1 - نسخهء الف : مزغ .