عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )

95

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )

پسر كهين ، چرا حورا بوى دادى و من به دو سزاوارتر بودم ؟ ! . آدم گفت : « يا بنى ان الفضل بيد اللَّه » ، اين فضل خداست ، او را دهد كه خود خواهد . قابيل گفت : اين رأى تو بود نه فرمودهء خداى . گفت : اكنون قربانى كنيد هر يكى از شما ، تا آن كس كه قربان وى پذيرفته بود ، فضل و شرف وى را بود ، و حورا سزاى وى بود . پس چون قربان هابيل پذيرفته آمد ، و قربان قابيل مردود ، قابيل را حسد آمد بر برادر ، و بغى كرد با وى ، و آن حسد و بغى و كينه در دل ميداشت ، تا آن روز كه آدم به مكه ميشد به زيارت خانهء كعبه ، و آدم ( ع ) چون خواست بمكّه شود آسمان را گفت : « يا سماء احفظى ولدى » يا آسمان فرزند من گوش‌دار ، و امانت من نگه‌دار . آسمان سر وازد ، و نپذيرفت ، آن گه گفت : « يا ارض احفظى ولدى » زمين هم چنان سر وازد . آن گه گفت : « يا جبال احفظى ولدى » ، كوه‌ها نيز سر وازدند . پس بقابيل سپرد ، قابيل درپذيرفت ، اينست كه ربّ العالمين گفت : « إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ » يعنى قابيل ، « إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولًا » حين حمل امانة ابيه ، ثم خانه . پس چون آدم غائب گشت ، قابيل بر هابيل شد آنجا كه گله بر چرا داشت ، گفت : « لأقتلنك يا هابيل » من آدم تا ترا بكشم يا هابيل ، كه قربان من رد كردند و نپذيرفتند ، قربان تو پذيرفتند ، و خواهر من كه با جمال و حسن است به تو ميدهند ، و خواهر تو كه بىجمال است و بىحسن ، به من ميدهند . فردا مردم درين سخن گويند ، و فرزند تو بر فرزند من شرف آورد ، و فضل جويد . هابيل گفت : من پاكدل بودم بىخيانت و بىحسد ، از آنست كه قربان من بپذيرفتند ، و ترا اين صفا و پاكى نبود ، بلكه حسد و بغى بود ، از آن نپذيرفتند ، و إِنَّما يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ و خداى كه قربان پذيرد از ايشان پذيرد كه پرهيزگار و پاكدل باشند . پس بدانست كه وى را خواهد كشت . زبان