عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
711
كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )
قحط رسيده بود . شتران را تهى باز گردانيدند ، تا بهامونى رسيدند كه پر از ريگ بود ، آن چاكران ابراهيم با خود گفتند : اگر اشترانرا باز گردانيم بىبار ، نه خوب بود ، و دشمن را شماتت بود . درايستادند و غرارها « 1 » پر از ريگ كردند . چون بر ابراهيم رسيدند قصّه با ابراهيم بگفتند ، و ابراهيم دلتنگ شد ، كه مردم را اميدوار كرده بود ، و دل بر آن نهاده كه اكنون طعام رسد . و ساره در آن حال خفته بود ، و ازين قصّه خبر نداشت . پس ابراهيم در خواب شد از دلتنگى ، و ساره بيدار گشت ، و پرسيد كه غلامان ما رسيدند از مصر ؟ و بار آوردند ؟ گفتند : آرى رسيدند . ساره سر آن بار بگشاد ، آرد سفيد نيكو ديد . خبّازان را بفرمود تا در پختن ايستادند . چون ابراهيم ( ع ) بيدار گشت ، بوى طعام بوى رسيد ، گفت : يا سارة من اين هذا الطّعام ؟ از كجا آمد اين طعام ؟ گفت : اين آنست كه از نزديك خليل تو آن دوست مصرى آوردند . ابراهيم فضل و كرامت خداى بر خود بدانست و گفت : اين از نزديك خليل من اللَّه است ، نه از نزديك خليل مصرى . ابن عباس گفت : آن روز ربّ العزّة ابراهيم را دوست خوانده ، و او را خليل خود خواند . و گفتهاند : آن روز كه فريشتگان در پيش ابراهيم شدند ، بر صورتهاى غلامان نيكو روى ، ابراهيم پنداشت كه ايشان مهماناناند ، گوسالهء فربه بريان كرد ، و نزديك ايشان آورد ، آن گه گفت : بخوريد به دو شرط : يكى آنكه چون دست بطعام بريد گوئيد : « بسم اللَّه » ، و چون از طعام فارغ شويد ، گوئيد : « الحمد للَّه » . جبرئيل گفت : يا ابراهيم ! سزاوارى كه اللَّه ترا دوست خود گيرد ، و خليل خود خواند . گفت آن روز ربّ العزّة او را خليل خود خواند . و گفتهاند : ملك الموت به صورت جوانى در سراى خليل شد ، و خليل او را نشناخت ، گفت بدستورى كه درين سراى آمدى ؟
--> ( 1 ) - غراره : جوال ( برهان قاطع ) . )