عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
396
كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )
تقريبى رفت اندرين تقرير ، و گر نه جمال و كمال آن سيّد بيش از آنست كه بمهتاب برابر كنند يا بآفتاب مثل زنند . ماه را آن جاه نبود كو ترا گويد كه چون ؟ * زهره را آن زهره نبود كو ترا گويد چرا ؟ نى خدا از چاه جاه حاسدان از روى فضل * بر كشيد و بر نشاندت بر بساط كبريا ؟ الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِياماً وَ قُعُوداً وَ عَلى جُنُوبِهِمْ - ذاكران سه كساند : يكى اللَّه را به زبان ياد كرد ، و بدل غافل بود ، اين ذكر « ظالم » است كه نه از ذكر خبر دارد نه از مذكور . ديگرى او را به زبان ياد كرد بدل حاضر بود ، اين ذكر « مقتصد » است و حال مزدور ، در طلب ثوابست و در آن طلب معذور . سيوم او را بدل ياد كرد ، دل ازو پر ، و زبان از ذكر خاموش ، من عرف اللَّه كلّ لسانه ، اين ذكر سابق است ، كه زبانش در سر ذكر شد و ذكر در سر مذكور ، دل در سر مهر شد و مهر در سر نور ، جان در سر عيان شد و عيان از بيان دور ! ذكر دام نهاد و غيرت دانه ريخت ، مزدور دام ديد بگريخت ، عارف دانه ديد بر دام آويخت . پير طريقت گفت : ذكر نه همه آنست كه بر زبان دارى ، ذكر حقيقى آنست كه در ميان جان دارى . توحيد نه همه آنست كه او را يگانه دانى ، توحيد حقيقى آنست كه او را يگانه باشى و ز غير او بيگانه باشى . وَ يَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ - بو على دقاق از بو عبد الرحمن سلمى پرسيد كه ذكر تمامتر است يا فكر ؟ بو عبد الرحمن جواب داد كه : ذكر تمامتر است از فكر ، از بهر آنكه ذكر صفت حق است عزّ جلاله ، و فكر صفت خلق ، و ما وصف به الحقّ اتمّ ممّا اختصّ به الخلق ، اين تفكّر دل را هم چنان است كه بوئيدن نفس را ، و تفكّر در كردار و گفتار خويش واجب ، و در صنايع صانع مستحبّ ، و در