عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )

379

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )

كه : يا معاذ ! كيف يهنئك العيش و محمد بين اطباق التراب ؟ ! معاذ را يقين شد كه مصطفى ( ص ) شربت مرگ چشيد . دست بر سر نهاد ، و بانگ برآورد كه « يا محمداه » پس بران مركوبى كه داشت نشست و روز در شب و شب در روز پيوست در رفتن ، تا آنجا رسيد كه سه مرحله به مدينه بود . در ميانهء شب از چپ راه آوازى شنيد كسى ميگفت : يا إله محمّد اعلم معاذا بأنّ محمّدا قد ذاق الموت ، و فارق الدّنيا . معاذ گفت : « يا ايّها الهاتف فى هذه اللّيل ! من انت رحمك اللَّه ؟ قال : أنا عمار بن ياسر ، و هذا كتاب ابى بكر الى معاذ باليمن ، ليعلمه بأنّ محمّدا قد ذاق الموت ، و فارق الدّنيا . معاذ گفت : يا عمار اگر محمد ( ص ) از ميان رفت پس كارساز و غمگسار ضعيفان و يتيمان و بيوه زنان كيست ؟ يا عمار ! به حق محمد ( ص ) كه بگوى اصحاب محمد ( ص ) را چون گذاشتى ؟ و چون‌اند پس از وى ؟ عمار جواب ميدهد : « تركتهم كأنّهم لا راعى لها » . يا عمار ! به حق محمد ( ص ) كه بگوى تا مدينه را بى وى بر چه صفت بگذاشتى ؟ عمار جواب داد : « تركتها و هى اضيق على اهلها من الخاتم » . چون به نزديكى مدينه رسيدند پير زنى را ديدند با چند سر گوسپند كه بچرا داشت ، و آن گريستن معاذ ديد و ذكر محمد ( ص ) كه بسيار ميكرد ، پير زن گفت : يا عبد اللَّه ! امّا محمّدا فلم اره ، و لكن رأيت ابنته فاطمة ( ع ) تبكى و تقول : « يا ابتاه الى جبرئيل تنعاه ! انقطعت عنّا اخبار السّماء ! يا ابتاه لا ينزل الوحى الينا من عند اللَّه ابدا ! و رأيت عليا يبكى ، و يقول : يا رسول اللَّه . و رأيت الحسن و الحسين ( ع ) يبكيان و يقولان : و اجدّاه ، و اجدّاه . معاذ هم چنان ميرفت بميانهء شب در مدينه شد بدر حجره عايشه و در ميزد . عايشه گفت : كيست كه بر در ماست در ميانهء شب ؟ معاذ گفت : أنا خادم رسول اللَّه ( ص ) . عايشه گفت : يا عفوة ! افتحى لخادم رسول اللَّه . چون در بگشاد ، و يكديگر را تعزيت دادند ، معاذ گفت يا عايشه ! كيف وجدت رسول اللَّه عند شدّة وجعه ؟ عايشه گفت :