عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
318
كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )
گفت : چه حاجت دارى يا محمد ؟ گفت : حق اين مرد بگزار بتمامى . گفت : نعم يا محمد ! على الراس و العين . آن گه كنيزك را بخواند و كيسهء زر و ترازو بخواست ، و دويست دينار بركشيد و بوى داد . مصطفى ( ص ) گفت : ده دينار ديگر چنان كه گفتهاى . بو جهل ده دينار ديگر بر كشيد و بوى داد و گفت : « هى لممشاك يا محمد ! فانه لم يكن فى حسابى » . آن گه ابو جهل گفت : يا محمد ! هيچ حاجت ديگر دارى ؟ گفت : « نعم ، الرّوضة الخضرة و العيش المقيم ، ان تقول لا إله الا اللَّه و تقرّ بأنّى رسول اللَّه حقا » . ابو جهل گفت : يا محمد هر چه فرمايى از اهل و مال و فرزند فرمان بردارم . اما اين كلمه را طاقت ندارم كه بگويم . رسول ( ص ) بازگشت و گفت : يا غلام رو و آن قوم را گوى كه قدر ما نزد صاحب ايشان چندانست ، و قدر او نزديك ما چونست ؟ ثقفى رفت ، و قصه بگفت . ابن الزبعرى با جماعتى برخاستند و گفتند : چونست كه صاحب ما بو الحكم ما را بتكذيب محمد مىفرمايد ، و بآشكارا وى را ناسزا ميگويد ، و پنهان او را تواضع مىكند ، و كار وى راست ميدارد ؟ خيزيد تا همه در دين محمد ( ص ) شويم . برين عزم بيرون آمدند ، وليد بن مغيره را ديدند ، قصه با وى بگفتند . وليد گفت : چندان توقف كنيد تا از وى بپرسيم كه آنچه كرد از بهر چه كرد ؟ اگر معذور است او را معذور داريم . آمدند بدر سراى بو جهل ، او را خواندند هم بر آن صفت ترسنده و لرزنده بيرون آمد . وليد گفت : اين چه حال است ، و چه هيبت كه در دل تو افتاده از محمد ؟ گفت : يا عمّ ! شتاب مكن و سخن من بشنو ، اگر عذرم هست مرا معذور داريد ، محمد را ديدم كه از مسجد بيرون آمد ، و اوّل گام كه بر گرفت بدر سراى من بر زمين نهاد ، آن گه مرا به بو جهل بر خواند ، من خشم گرفتم ، سنگى عظيم نهاده بود برداشتم تا بر سر وى فرو گذارم ، و خلق را از وى باز رهانم . چون اين همت كردم دست من با سنگ در گردن