عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
317
كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )
و ثقفى بازگشت بطلب شتران خود آمد ، تا بغرفهء ابو جهل . ابو جهل بر غرفه بود ، گفت : يا ابا الحكم يا شتران رد كن يا بها بده . ابو جهل گفت : « هيهات ما لك عندى مال و لا نوق ، لانّك نقضت الشّرط » ثقفى گفت : « كذبت و اللَّه فى امر محمد ، ما هو بساحر و لا كذّاب ؛ بل هو نبىّ صادق . » ابو جهل گفت : « و اللّات و العزّى لا اعطينّك شيئا ابدا » ، ثقفى گريان و دلتنگ بازگشت . عبد اللَّه زبعرى بر طريق استهزاء فراز آمد ، و نرم نرم گفت : يا ثقفى ! خواهى كه با حقّ خود رسى ، رو محمد ( ص ) را با خود بياور ، كه او را هيبتى است بر دلها تا حق تو بستاند . ثقفى آمد به حضرت مصطفى ( ص ) و از هيبت كه بر او تافته بود سخن نمىيارست گفت ، و لرزه بر اندام وى افتاده . مصطفى ( ص ) گفت : اى جوانمرد مترس كه من پيغامبر رحمتم ، آن گه گفت : يا غلام آن آواز شنيدى از آسمان كه گفتند : « ما قعودكم و قد بعث فيكم نبىٌّ من لوى بن غالب » ؟ گفت : شنيدم ، حبيبى ! صوت من كان ذاك ؟ گفت : صوت جبرئيل . مصطفى ( ص ) گفت : ديدى كه عبد اللَّه زبعرى با تو نرم نرم گفت كه : بيار محمد را تا با حق خود رسى ؟ ثقفى گفت : اشهد بشعرى و جلدى و بشرى و دمى مخلصا ان لا إله الا اللَّه ، وحده ، لا شريك له ، و انّك محمدا عبده و رسوله . گفت : اكنون كه ايمان آوردى من با توام تا ترا به حق خود رسانم . آن گه گفت ثقفى را كه : تو از پيش برو بدر سراى بو جهل كه تو در من نرسى . ثقفى از پيش برفت و مصطفى ( ص ) بر ديدار ابو جهل كه از غرفه مينگرست يك گام از مسجد برداشت و ديگر بدر سراى بو جهل بر زمين نهاد . ثقفى خواست تا گويد : يا ابا الحكم ، مصطفى ( ص ) گفت : چنين مخوان او را ، به آن كنيت خوان كه اللَّه او را داد كه « يا ابا جهل » . آن گه مصطفى ( ص ) او را سه بار خواند يا ابا جهل ! و جواب مىنداد . پس از سه بار جواب داد : لبيك لبيك يا محمد ( ص ) و سعديك و كرامة لك . و فرود آمد از غرفه ، گونهء روى وى بگشته و عقل زائل شده و زبان سست گشته ، و به همه اندام لرزه در افتاده ،