عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )

316

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )

آنست كه : على ( ع ) و ابن عباس ( رض ) گفتند : شبى جبرئيل امين ( ع ) ندا در عالم داد كه : « معاشر الناس ما قعودكم و قد بعث اللَّه عزّ و جلّ اليكم نبيّا من ولد لوى بن غالب ، يقال له محمد بن عبد اللَّه بن عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف . گويند « 1 » : جوانى از قبيلهء ثقيف آواز جبرئيل بشنيد ، برخاست و ده تا شتر در پيش گرفت . و روى به مكه نهاد . چون در مكه شد ، جماعتى را ديد از صناديد و سادات قريش . جوان گفت : « ا فيكم محمد ؟ » ابو جهل فرا وى جست و گفت كه : اى جوان اين چه سخن است كه مىگويى ؟ و محمد كه باشد ؟ گفت : آن پيغامبر كه بشما فرستادند . گفت : هيچ پيغامبر بما نفرستادند . جوان گفت : من شبى نشسته بودم و از هوا ندايى شنيدم بدين صفت . ابو جهل گفت : آن آواز شيطان بود كه بشما افسوس ميداشت . ثقفى گفت : خواهم كه تو روى وى به من نمايى ، تا ببينم . گفت : ترا روى وى ديدن به كار نيست ، كه وى مردى جادوست ، ترا فريب دهد . ثقفى گفت : تو در حق وى سخن بس درشت مىگويى ، مگر ميان شما خشونتى است ؟ كسى ديگر بود كه همين گويد كه تو مىگويى ؟ گفت : آرى عمّ من وليد بن مغيرة . گفت : عمّ تو بر موافقت تو و هواى تو سخن گويد ، ديگرى بايد . گفت : عمّ محمد ، بو لهب عبد العزى بن عبد المطلب . پس بر بو لهب شدند . بو لهب همان گفت كه بو جهل گفت . پس ثقفى گفت : « اوّه ! ضلّ سعيى ! و ذهبت ايّامى ! » اكنون كيست كه شتران من بخرد ؟ بو جهل گفت : من بخرم . به چند فروشى ؟ گفت : به دويست دينار . گفت : خريدم و بده ديگر . گفت : اين ده چرا افزودى ؟ گفت : به شرط آنكه بر محمد ( ص ) نروى ، و سخن وى نشنوى . ثقفى را تهمتى در دل افتاد ، شتران را بگذاشت و رفت سوى كعبه ، مصطفى ( ص ) را ديد در نماز به ركوع ، و نور روى وى بر شراك نعلين افتاده . با خود گفت : ما هذا بوجه ساحر و لا كذّاب ! و اللَّه ما انت الّا صادق . و مصطفى ( ص ) هم چنان در نماز مىبود ،

--> ( 1 ) - نسخه : گفتند . )