عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
759
كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )
كردگار ، جبار كامگار ، رسنده بهر چيز و دانا بهر كار ، پاك از انباز و بى نياز از يار ، خود بى يار و همهء عالم را يار ، دارندهء هر كس سازندهء هر چيز ، كننده هر هست چنان كه سزاوار ، نه در پادشاهى او را وزير ، نه در كاردانى او را مشير ، نه در كردگارى او را نظير ، خود پادشاهست و خود داور ، گشايندهء هر در ، آغاز كنندهء هر سر ، دل كه گشايد خود گشايد ، بچشمها حق خود آرايد ، راه كه نمايد خود نمايد . خطاب آمد به آن مهتر كائنات ، نقطهء دايرهء حادثات ، زين زمين و سماوات ، كه اى مهتر ! كلاه دولت بر فرق نبوت تو نهاديم ، و عالميان را متابعت تو فرموديم ، و كارها همه در پى تو بستيم ، و آيين هر دو سراى در كوى تو پيوستيم ، مقام محمود جاى تو ، لواء معقود نشان شرف تو ، حوض مورود وعده گاه نواخت تو ، اين همه ترا داديم و دريغ نداشتيم ، اما هدايت بندگان و تعريف ايشان نه كار تو است ، از تو برداشتيم . لَيْسَ عَلَيْكَ هُداهُمْ تو ايشان را خوانندهاى و من ره نماينده ، تو ايشان را بيم دهندهاى و من سزاى ايشان بايشان رساننده ! اين هدايت و ضلالت بندگان ، و اين سعادت و شقاوت ايشان ، كار الهيت ماست ، كس را با ما در آن مشاركت نه ، و ما را در آن حاجت بمشاورت نه ، اگر بمراد تو بودى تا از عمّ قرشى پسر نيامدى به بلال حبشى نرسيدى ، اين بلال نواختهء ما ، و درويشى و بى حسبى وى را زيان نه ، و اين ديگر راندهء ما و حسب و نسب قريش او را سود نه ، آن مهتر عالم و سيد ولد آدم صلّى اللَّه عليه و آله و سلم بر بالين عم خود نشسته بود و ميگفت - يا عم چه باشد اگر كلمهى بگويى به حق ، تا فردا مرا حجتى بود بنزديك اللَّه و عم ميگفت - با محمد من صدق تو ميدانم ، لكن در دل خود ازين حديث نفرتى مىبينم چه سود دارد كه به زبان بگويم و دل از آن بى خبر بود . آرى ، عروس معرفت نه هر جاى نقاب تعزز فرو گشايد ، كه نه هر كس را كفو خودشناسد ، نه هر جاى سراى و مسكن اوست ، نه هر كويى مخيم جلال اوست ، نه هر سرى شايستهء وصال اوست ، نه هر طللى نشانهء تير بود ، * نه هر بازى سزاى نخجير بود . لِلْفُقَراءِ الَّذِينَ أُحْصِرُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ الاية . . . - وصف الحال درويشان صحابه است و بيان سيرت ايشان ، و تا بقيامت مرهم دل سوختگان و شكستگان ، اول