عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )

718

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )

آرام من پيغام تو * وين پاى من در دلم تو حكايت كنند كه - يكى در كار سر پوشيدهء بود و ميخواست تا با وى سخن گويد نمىگفت ، و امتناعى مىنمود ، و آن كار افتاده سخت درمانده و گرفتار وى بود ، و در آرزوى سخن گفتن با وى ، دانست كه ايشان را بجواهر ميلى باشد ، رفت و هر چه داشت بيك دانه جوهر پر قيمت بداد و بياورد و برابر وى سنگى بر آن نهاد تا بشكند آن معشوقه طاقت نداشت كه بر شكستن آن صبر كند ، گفت - اى بيچاره چه ميكنى ! گفت به آن ميكنم تا تو گويى چه ميكنى ! اندر دل من قرار و آرام نماند * دشنام فرست اگرت پيغام نماند و گفته‌اند - ابراهيم به آنچه گفت أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتى زندگى دل مى خواست و طمأنينهء سرّ ، دانست كه تا دلى زنده نبود طمأنينت در آن فرو نيايد ، و تا طمأنينه نبود بغايت مقصد عارفان نرسد ، و غايت مقصد عارفان روح انس و شهود دل و دوام مهرست ، زبان در ياد و دل با راز و جان در ناز ، زبان در ذكر و دل در فكر و جان با مهر ، زبان ترجمان دل در بيان و جان باعيان . گفتند - اى ابراهيم اكنون كه زندگى در مردن است و بقا در فنا ، شو چهار مرغ را بكش ، از روى ظاهر ، چنانك فرموديم تعظيم فرمان ما را و اظهار بندگى خويش را ، و از روى باطن هم در نهاد خود اين فرمان بجاى آر ، طاوس زينت را سر بردار و با نعيم دنيا و زينت دنيا آرام مگير . كم كن بر عندليب و طاوس درنگ * كين جا همه بانك بينى آنجا همه رنگ غراب حرص را بكش ، نيز حريص مباش بر آنچه نماند و زود بسر آيد . چه بازى عشق با يارى كزو بى جان شد اسكندر * چه دارى مهر بر مهرى كزو بى ملك شد دارا خروه شهوت را باز شكن ، هيچ شهوت بدل خود راه مده كه از ما باز مانى . گر از ميدان شهوانى سوى ايوان عقل آيى * چو كيوان در زمان خود را به هفتم آسمان بينى كركس امل را بكش ، امل دراز مكن ، و دل بر حياة لعب و لهو منه ، تا بحياة طيبه رسى ، اى ابراهيم حياة طيبه آن زندگى دل است و طمأنينهء سركه تو ميخواهى !