عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
707
كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )
بود ، با درخت بست و خود در ميان ديه شد ، هيچ آدمى را در آن ديه نديد و درختان بسيار ديد پر بار ، و ميوهء آن فرا رسيده ، بگرفت از آن پارهء انگور و انجير ، و با وى نان خشك بود ، در قعب بنهاد و شيرهء انگور بگرفت و بر آن نان ريخت تا نرم گردد ، و انجير چند تر بر سر آن نهاد . آن گه گفت أَنَّى يُحْيِي هذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِها عزير - چون مىزنده كند اللَّه اين ديه را ؟ يعنى مردم آن پس آنك بمردند و هلاك شدند . و اين سخن از عزير رفت نه از آن بود كه در بعث و نشور به گمان بود ، لكن خواست تا اللَّه وى را معاينه بنمايد ، چنانك ابرهيم ع از اللَّه درخواست كه أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتى پس اللَّه تعالى عزيز را بميرانيد صد سال ، دو چشم وى زنده و باقى كالبد مرده ، آن گه زنده كرد وى را و بينگيخت . جبرئيل وى را گفت - درين درنگ چند بودى ؟ گفت يك روز ، پس در آفتاب نگرست آفتاب ديد كه به نماز ديگر رسيده بود و ابتداء حال كه بر وى رفت بامداد بود ، گفت - نه كه پارهء از روز . جبرئيل گفت - نه كه صد سالست تا تو درين درنگى ، آن گه او را نظر عبرت فرمود . گفت فَانْظُرْ إِلى طَعامِكَ وَ شَرابِكَ لَمْ يَتَسَنَّهْ - در آن طعام و شراب خويش نگر نان خشك در قعب ، شيرهء انگور بر آن ريخته و نرم شده و انجير تر بر سر آن بمانده ، و هيچ تغيير در آن نيامده ، عزيز گفت - سبحان اللَّه كيف لم يتغير ؟ چون كه درين مدت دراز بنگشت ؟ آن گه در خر خويش نگرست مرده و ريزيده و استخوانش از درنگ و روزگار پاره پاره شده و سپيد مانده . آن گه نداى شنيد از آسمان كه - ايتها العظام البالية اجتمعى ! اى استخوانهاى پوسيدهء ريزيده همه با هم شويد ، بقدرت كردگار آن استخوانها همه در روش آمد ، قدم با ساق پيوست و ساق با زانو و كف با بازو و بازو با دوش و سر با تن ، پس رگها و پيها و گوشتها و پوست و موى در وى پديد آمد . و عزير در آن مىنگرست و تعجب ميكرد ، پس فريشتهء آمد و روح در بينى وى دميد ، آن خر برخاست و بانگى زد ، اينست كه رب العالمين گفت : وَ انْظُرْ إِلى حِمارِكَ - اى الى احياء حمارك ،