عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )

59

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )

فيلقون روح القدس فى سرّ سرّهم * و يبقون فى معنى لديه نزول رجال لهم فى الغيب قرب و محضر * و انفسهم تحت الوجود قتيل سرى سقطى استاد جنيد بود رحمهما اللَّه ، روزى فرا جنيد گفت - كه مردمان را سخن گوى و ايشان را پند ده كه ترا وقت است كه سخن گويى - جنيد گفت خود را به اين مثابت نميدانستم و استحقاق آن در خود نميديدم آخر شبى مصطفى را بخواب ديدم و كان ليلة جمعة فقال لى تكلّم على النّاس - مصطفى وى را گفت كه سخن گوى مردمان را - جنيد گفت من همان شب برخاستم پيش از صبح و بدر سراى سرى رفتم فدققت عليه الباب فقال السرى لم تصدّقنا حتّى قيل لك . روز ديگر بجامع بنشست و خبر در شهر افتاد كه جنيد سخن ميگويد . غلامى نصرانى بيامد متنكّروا گفت يا شيخ ما معنى قول رسول اللَّه اتّقوا فراسة المؤمن فانّه ينظر بنور اللَّه ؟ فاطرق الجنيد ثم رفع اليه رأسه فقال أسلم فقد حان وقت اسلامك . فاسلم الغلام . نگر تا اعتراض نيارى بر احوال ايشان و منكر نشوى فراسة ايشان را كه اين گوهر آدمى بر مثال آئينه ايست زنگ گرفته تا آن زنگ بر روى دارد هيچ صورت در وى پديد نيايد چون صيقل دادى همه صورتها در آن پيدا شود ، اين دل بندهء مؤمن تا كدورات معصيت بر آنست هيچ چيز در آن پيدا نشود از اسرار ملكوت ، چون زنگ معاصى از آن باز شود اسرار ملكوت و احوال غيبى در آن نمودن گيرد ، اين خود مكاشفهء دلست ، و چنانك دل را مكاشفه است جان را معاينه است . مكاشفه برخاستن عوايق است ميان دل و ميان حق ، و معاينه‌هام ديداريست تا با دلست هنوز با خبرست چون بجان رسيد بعيان رسيد . عالم طريقت و پيشواى اهل حقيقت شيخ الاسلام انصارى قدّس اللَّه روحه بر زبان كشف اين رمز برون داده و مهر غيرت از آن برگرفته ، گفت « روز اول در عهد ازل قصّهء رفت ميان جان و دل ، نه آدم و حوا بود نه آب و گل ، حق بود حاضر و حقيقت حاصل ، و كنّا لحكمهم شاهدين . قصهء كه كس نشنيد به آن شگفتى ، دل سايل بود و جان مفتى ، دل را واسطهء در ميان بود و جان را خبر عيان بود هزار مسئله پرسيد دل از جان همه متلاشى ، در يك حرف جان همه را جواب داد . در يك طرف نه دل از سؤال سير آمد نه جان از جواب