عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )

60

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )

نه سؤال از عمل بود نه جواب از ثواب ، هر چه دل از خبر پرسيد جان از عيان جواب داد تا دل باعيان بازگشت و خبر فرا آب داد . گر طاقت نيوشيدن دارى مينيوش و گرنه به انكار مشتاب و خاموش ، دل از جان پرسيد كه وفا چيست ؟ و فنا چيست ؟ و بقا چيست ؟ جان جواب داد كه وفا عهد دوستى را ميان در بستن است و فنا از خودى خود برستن است و بقا بحقيقت حق پيوستن است . دل از جان پرسيد كه بيگانه كيست ؟ و مزدور كيست ؟ و آشنا كيست ؟ جان جواب داد كه بيگانه رانده است ، و مزدور بر راه مانده ، و آشنا خوانده . دل از جان پرسيد كه عيان چيست ؟ و مهر چيست ؟ و ناز چيست ؟ جان جواب داد كه عيان رستاخيز است و مهر آتش خون آميز است ، ناز نياز را دست آويز است . دل گفت بيفزاى ، جان جواب داد كه عيان با بيان بدساز است ، و مهر با غيرت انباز است ، و آنجا كه ناز است قصّه درازست . دل گفت بيفزاى ، جان جواب داد كه عيان شرح نپذيرد ، و مهر خفته را براز گيرد ، و نازنده بدوست هرگز نميرد . دل از جان پرسيد كه كس به خود به اين روز رسيد ؟ جان جواب داد كه من اين از حق پرسيدم حق گفت يافت من بعنايت است ، و پنداشتن كه به خود به من توان رسيد جنايت است . دل گفت - دستورى هست يك نظر ، كه بماندم از ترجمان و خبر ؟ جان جواب داد كه ايدر خفته را آب رود و انگشت در گوش آواز كوثر شنود ؟ اين قصّه ميان جان و دل منقطع شد ، حق سخن در گرفت و جان و دل مستمع شد قصه ميرفت تا سخن عالى شد و مكان از نيوشنده خالى شد ، اكنون نه دل از ناز مىبياسايد نه جان از لطف . دل در قبضهء كرم است و جان در كنف حرم ، نه از دل نشان پيدا نه از جان اثر ، در هست نيست كر مست و در عيان خبر ، سرتاسر قصّهء توحيد همين است ، كنت له سمعا يسمع له . گواهى بداد كه چنين است » . النوبة الاولى قوله تعالى إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا - ايشان كه كافر شدند سَواءٌ عَلَيْهِمْ - يكسانست بريشان . أَ أَنْذَرْتَهُمْ - ايشان را بيم نمايى و آگاه كنى أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ يا بيم ننمايى و آگاه نكنى - لا يُؤْمِنُونَ نخواهند گرويد . خَتَمَ اللَّهُ مهر نهاد اللَّه عَلى قُلُوبِهِمْ بر دلهاى ايشان وَ عَلى سَمْعِهِمْ و بر گوش ايشان ، وَ عَلى أَبْصارِهِمْ و بر چشمهاى ايشان غِشاوَةٌ پرده‌ايست وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ