عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )

533

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )

نمودند در خواب كه فرزند را قربان كن ، پس همه روز در ترويه و تفكر بود ، تا اين خواب از حق است يا از شيطان . . . ازين جهت است كه آن روز را ترويه گويند ، و ترويه - تفكر - باشد . پس شب عرفه ديگر باره او را نمودند . ، و روز عرفه بشناخت كه آن خواب نمودهء حق است نه نمودهء شيطان . ازين جهت آن روز را عرفه نام نهادند و آن بقعه را عرفات . و گفته‌اند كه ترويه از آب دادن است ، يعنى كه رب العزة روز تروية چشمهء زمزم پديد كرد ، و اسماعيل از آن سيراب شد ، فسمّى التروية لذلك و عرفات از آنست كه جبرئيل فرو آمد و ابراهيم را مناسك و مشاعر مىنمود ، و ابراهيم پذيرفت . و ميگفت - « قد عرفت قد عرفت » پس بدين معنى - عرفات - خواندند . ضحاك گفت آدم كه به زمين آمد بهندوستان فرو آمد و حوا بجده ، و هر دو يكديگر را مىجستند تا به عرفات بر يكديگر رسيدند ، و يكديگر را وا شناختند ، ازين جهت او را عرفات گويند . و گفته‌اند كه اعتراف آدم بگناه خويش درين روز بود اندر آن بقعه ، و از خداوند عز و جل مغفرت خواست به آن كه گفت - رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا و مردم نيز كه به آن موقف رسند اتباع سنت آدم را همه بگناه خويش معترف شوند ، و مى تضرع و زارى كنند ، پس عرفه و عرفات از - اعتراف - گرفته‌اند يعنى كه گناهكاران در آن موقف ايستاده بگناه خويش معترف شوند . و گفته‌اند كه عرفات از آنست كه دوستان خداى آن روز در آن موسم بر يكديگر رسند و يكديگر را بشناسند . پير بزرگ بو على سياه قدس اللَّه روحه گفت : - در موسم ايستاده بودم و مردمان را ديدم كه اندر عرفات كارى از پيش نمىبردند ، برگشتم و روى بكوه نهادم ، چندان بر شدم كه گفتم مگر اينجا هرگز كس نرسيدست ، گفتا - چون بر سر ان كوه شدم عالم خود بر آنجا ديدم ، چنانك صحرا سر كوه بود ، همه جوانان ديدم موسى سرشان تا سفتشان فرو آمده و چنان مراقب حق بودند كه اگرشان بجنبانيدندى آگاهيشان نبودى ، و آفتاب صورت را هيچ شعاع نمانده بود از شعاع آفتاب معرفت ايشان . كسى سؤال كرد از پير بزرگ كه اى شيخ هر كه بر آن كوه شود ايشان را بيند ؟ گفت - اگر بديدنديشان فرود آرنديشان ، نه هر چشمى ايشان را بيند ، و نه هر كسى بايشان رسد . گفت - چون