عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )

423

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )

اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ سبحانه ما الطفه ! و ارحمه بعباده ! وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ . . . - ميگويد بيازمائيم شما را گاه بترس ، و گاه به بيم ، گاه بدرويشى ، و گاه بگرسنگى ، گاه بمصيبت ظاهر ، و گاه باندوه باطن ، آن بلاء ظاهر و آن مصيبت آشكارا خود آسان كارى است كه گاه بود و گاه نه ، چنانك بلاء ابراهيم و بلاء ايوب عليه السّلام ، بلاء تمام اندوه باطن است كه يك چشم زخم پاى از جاى بر نگيرد ، و هر كه او نزديكتر و بدوستى سزاوارتر و وصال را شايسته‌تر اندوه وى بيشتر . چنانك اندوه مصطفى كه نه بر افق اعلى طاقت داشت و نه بر بسيط زمين قرار ، چنانك پروانه در پيش چراغ ، نه طاقت آن كه با چراغ بماند و نه چارهء آنك از چراغ دور ماند ! به زبان حال گويد : در هجر همى بسازم از شرم خيال * در وصل همى بسوزم از بيم زوال پروانهء شمع را همين باشد حال * در هجر نسوزد و بسوزد بوصال آرى هر كه وصل ما جويد و قرب ما خواهد ، ناچار است او را بار محنت كشيدن و شربت اندوه چشيدن ، آسيه زن فرعون همسايگى حق طلب كرد و قربت وى خواست گفت - ربّ ابن لى عندك بيتا فى الجنّة - خداوندا در همسايگى تو حجرهء خواهم كه - در كوى دوست حجرهء نيكوست ، آرى نيكوست و لكن بهاى آن بس گرانست ، گر هر چيزى بزر فروشند ، اين را بجان و دل فروشند ، آسيه گفت - باكى نيست و گر بجاى جانى هزار جان بودى دريغ نيست . پس آسيه را چهار ميخ كردند ، و در چشم وى ميخ آهنين فرو بردند ، و او در آن تعذيب مىخنديد و شادمانى همى كرد . اين چنانست كه گويند . هر جا كه مراد دلبر آمد * يك خار به از هزار خرماست بشر حافى گفت - در بازار بغداد مىگذشتم يكى را هزار تازيانه بزدند كه آه نكرد ، آن گه او را بحبس بردند ، از پى وى برفتم پرسيدم كه اين زخم از بهر چه بود ، گفت . از آنك شيفتهء عشقم . گفتم چرا زارى نكردى تا تخفيف كردندى ؟ گفت - از آنك معشوقم بنظاره بود ، بمشاهدهء معشوق چنان مستغرق بودم كه پرواى زاريدن نداشتم