عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )

300

كشف الأسرار وعدة الأبرار ( تفسير خواجه عبد الله انصارى ) ( فارسى )

تمام ، و روزش فرخنده در ايام ، و با اينهمه نعمت و راحت چون كسى است بر آتش سوزان ، گرداگرد وى خارستان و دشمن جان ستان ، دل در آن بسته كه تا خود كى از اين محنت برهد و خرمن جدايى آتش در زند ، نوبت اندوه بسر آيد ، و اشخاص پيروزى بدر آيد ، به زبان شوق گويد . كى باشد كين قفس بپردازم * در باغ الهى آشيان سازم آرى ! من احبّ لقاء اللَّه احبّ اللَّه لقاءه ، به داود وحى آمد - كه يا داود قل لشبّان بنى اسرائيل لم تشغلون انفسكم بغيرى ؟ و انا مشتاق اليكم ، ما هذا الجفاء ؟ - احمد الاسود پيش عبد اللَّه مبارك آمد گفت - رأيت فى المنام انّك تموت الى سنة فان استعددت للخروج - گفت مرا در خواب چنان نمودند كه تا يك سال تو مى فرو شوى نگر تا رفتن را ساخته باشى . عبد اللَّه جواب داد - احلتنى على امد بعيد - روزگارى دراز در پيش ما نهادى ، يك سال ديگر ما را اندوه هجران مىبايد كشيد و تلخى فراق مىبايد چشيد ، آن گه گفت غذاء جان ما تا امروز درين بيت بود . يا من شكى شوقه من طول فرقته * صبرا لعلّك تلقى من تحبّ غدا عنس غفارى قومى را ديد كه از طاعون مىگريختند ، گفت - يا طاعون خذنى - اى طاعون تو گرد آنان گردى كه ترا مىنخواهند چرا بر ما نيايى كه ترا بجان خريداريم ؟ بشر حارث از اينجا گفت - ما لنا نكره الموت و لا يكره الموت الّا مريب . چرا بريد مرگ را دشمن داريم ؟ كه نه در دل شور داريم يا از دوست پرهيز ميكنيم ! شور دلست كه بريد مرگ را دشمن است . اين كراهيت قومى را از آن خواست كه ساز اين راه نداشتند و طعم وصل دوست نچشيدند . ازينجا گفتند - مرگ راحت قومى است و آفت قومى - قومى را روز دولت است ، و قومى را رنج و محنت ، قومى را عنا ، و قومى را عطا ، قومى را بلا و قيامت ، و قومى را شفا و سلامت ، قومى را نهايت مدت اشتياق ، و قومى را بدايت روز فراق . ملك الموت بر رابعه عدوى رسيد ، رابعه گفت - تو كيستى ؟ گفت - من هادم اللّذاتم موتم الاطفالم مرمّل الأزواجم - رابعه گفت - : اى جوانمرد چرا از خود همه خصلتهاى بد نشان ميدهى