الشيخ الأميني ( مترجم : جمعي از مترجمين )
77
الغدير ( فارسي )
شكايت كردند نامه اى تهديد آميز به وى نوشت و او نپذيرفت كه از كارهائى كه عثمان وى را از آن منع كرده باز ايستد و برخى از مصريان را كه براى شكايت از او به نزد عثمان شده بودند چندان بزد تا او را كشت پس هفتصد تن از مردم مصر به مدينه شدند و به مسجد در آمده و از آن چه ابن ابى سرح با ايشان كرده بود هنگام نماز نزد ياران محمد شكايت كردند پس طلحه به سوى عثمان برخاست و سخنى درشت با او گفت و عايشه نيز كس نزد وى فرستاد و از او خواست كه داد ايشان را از عامل خود بگيرد و على بن ابيطالب - كه سخنگوى قوم بود - بر وى در آمد و به او گفت اين قوم از تو مىخواهند كه به جاى اين مرد ، ديگرى را بنشانى و از وى خونى هم مطالبه مىكنند ، پس بر كنارش كن و در ميانه داورى نماى پس اگر حقى بر گردن او ثابت شد داد ايشان را از او بگير . عثمان به ايشان گفت : مردى را برگزينيد تا به جاى او بر شما حاكم گردانم مردم به ايشان پيشنهاد كردند كه محمد پسر بو بكر را بر گزينيد ايشان نيز گفتند محمد را بر ما امارت ده پس او فرمان حكومت مصر را براى او نوشت و با ايشان گروهى از مهاجر و انصار را فرستاد تا در آن چه ميان ايشان و ابن ابى سرح رفته بنگرند - كه در آينده ، همه ى ماجرا و نامه ى عثمان را به ابن ابى سرح در شكنجه دادن همين گروه خواهيم آورد - امينى گويد : اين ابن ابى سرح همان است كه پيش از فتح مكه مسلمان شد و به مدينه كوچيد سپس مرتد شد و به مشركان قريش پيوست و روى به مكه آورد و به ايشان گفت : من هر جا بخواهم محمد را به حركت در مىآورم در روز فتح مكه پيامبر دستور داد كه اگر او را در زير پردههاى كعبه نيز بيابند بكشند و خونش را مباح شمرند پس او به سوى عثمان گريخت و وى پنهانش داشت و پس از آن كه اهل مكه آرامش يافتند عثمان او را بياورد و برايش از رسول امان خواست رسول مدتى طولانى خاموش ماند و سپس گفت : باشد و چون عثمان برگشت رسول به اطرافيان گفت : من خاموش نماندم مگر براى اين كه يكى از شما به سوى او برخيزد و گردنش را بزند مردى از انصار گفت : اى رسول چرا با ( چشم ) به من اشاره نكردى گفت :