الشيخ الأميني ( مترجم : جمعي از مترجمين )

149

الغدير ( فارسي )

امير مؤمنان ندارد كه به او مىگويد : آيا تو از مروان و مروان از تو خشنود نخواهيد شد مگر با روگرداندن تو از خرد و كيش خود تا همچون شتران سوارى گردى كه هر جا برانندش برود . به خدا كه مروان در كيش و در شخصيت خود داراى تدبيرى درست نيست و به خدا كه او تو را ( به پرتگاه‌ها ) وارد مىكند و سپس از آن به در نمىآردت . و من نيز پس از اين بار ، ديگر براى سرزنش كردن تو بر نمىگردم ارجمندى خويش را بردى و بر كار خويش مغلوب گرديدى - كه اگر خدا خواهد همهء داستان در جلد نهم خواهد آمد . چرا خليفه زمام امور خود را به دست مروان مىدهد و برنامهء شايسته را چنان رها مىكند كه همسرش نائله دختر فرافصه او را نكوهش مىكند و مىگويد : از مروان فرمان بردى تا هر جا كه دلش خواهد تو را براند مىپرسد پس چه كنم مىگويد از خدا بترس و از شيوهء آن دو دوستت ( بو بكر و عمر ) پيروى كن كه تو اگر از مروان فرمان برى مىكشدت و مروان را نزد مردم ارج و شكوه و دوستىاى نيست و مردم به خاطر او تو را ترك كرده‌اند پس به دنبال على بفرست و اصلاح كار را از او بخواه زيرا او ، هم با تو خويشاوند است و هم مردم از دستور او سر نمىپيچند ( 1 ) اى كاش خليفه گوش شنوا داشت و سخن حكمتآميز زنش را كه رستگارى دو جهانش در گرو آن بود مىشنيد . شايستهء خليفه چنان بود كه ابوذر را به خويش نزديك كند و از دانش و خوى و خداپرستى و درستكارى و پرهيزگارى و پارسائى او بهره ببرد ولى چنين نكرد و چه سودها به او مىرساند اگر چنين مىكرد با آن كه در پيرامون او امويان بودند كه او در دوستى ايشان به مرحله ى جانسپارى رسيده و ايشان نيز اين برداشت استوار را استوار نمىدانستند زيرا در نقطه مقابل خوىهاى ايشان قرار داشت از آزمندى و سيرىناپذيرىشان بگير تا زر و سيم اندوزى و رفتار بر بنياد دلخواه و هوس خويش . آن گاه ايشان تسلط تامى بر خليفه داشتند و ابو سفيان مىگويد : اى فرزندان اميه ! فرمانروائى را مانند گوى ميان خويش بگردانيد زيرا سوگند به آن كه بو سفيان به او سوگند ياد مىكند من هميشه اميدوار بودم شما به آن برسيد و البته در آينده

--> ( 1 ) تاريخ طبرى 5 / 112 ، كامل ابن اثير 3 / 69