الشيخ الأميني ( مترجم : جمعي از مترجمين )
101
الغدير ( فارسي )
شد همان گونه كه مروان وى را مىبرد على پيدا شد و همراه با او نيز دو پسرش و نيز برادرش عقيل و عبد الله بن جعفر و عمار بن ياسر . مروان كه به ايشان برخورد ايراد كرد كه : على ! امير مؤمنان مردم را از همراهى با ابوذر و مشايعت او در اين راه منع كرده است اگر نمىدانى آگاهت كردم . على به سوى او تاخته و تازيانه اش را ميان دو گوش مركب وى كوفت و گفت : دور شو ! خدا تو را به آتش اندازد و خود با ابوذر برفت و او را بدرقه كرد و سپس وى را وداع گفت كه باز گردد و چون خواست بر گردد بوذر بگريست و گفت خدا شما خانواده را بيامرزد كه اى ابو الحسن على هر گاه من تو و فرزندانت را مىديدم از شما به ياد پيامبر ( ص ) مىافتادم پس مروان از رفتار على با او شكايت به عثمان برد و عثمان گفت اى گروه مسلمانان كيست كه چارهء على را براى من بكند پيك مرا از سر كارى كه براى آن گسيلش داشتم باز گردانيد و چنان كرد به خدا سوگند كه حق او را خواهيم داد پس چون على بازگشت مردم به پيشواز او رفته ( 1 ) و گفتند : امير مؤمنان بر تو خشم گرفته كه چرا به بدرقه ى ابوذر رفته اى گفت خشم اسب بر لگامش باد ! سپس بيامد و چون شب شد به نزد عثمان رفت و او گفت : چه تو را بر آن داشت كه با مروان چنان كنى و بر من گستاخى نمائى و پيك من و فرمان مرا رد كنى ؟ گفت : در مورد مروان راستى اين كه او با من برخورد كرد و خواست مرا بر گرداند من هم او را از اين كار برگرداندم در مورد فرمان تو هم كه آن را رد نكردهام عثمان گفت مگر به تو نرسانيد كه من مردم را از همراهى با ابوذر و بدرقه ى او منع كردهام على گفت : مگر هر كارى كه تو دستور به انجام آن دهى و فرمانبرى از خدا و حقيقت ، مستلزم مخالفت با آن باشد آيا باز هم بايد ما از فرمان تو پيروى كنيم ؟ به خدا نخواهيم كرد عثمان گفت : داد مروان را بده گفت : چگونه داد او را بدهم گفت : تو ميان دو
--> ( 1 ) اين جمله مىرساند كه امام براى بدرقه ى ابوذر چند روز راه از مدينه دور شده و نزديك به همين را نشان مىدهد استاد عبد الحميد جودت السحار مصرى در ص 192 از كتابش : « سوسياليست خداپرست » مىنويسد : على با دوستانش همراه بوذر رفتند تا به ربذه رسيدند و از مركبهاشان فرود آمده نشستند و به گفتگو پرداختند .