الشيخ الأميني ( مترجم : جمعي از مترجمين )

100

الغدير ( فارسي )

كند همه را ياد كرد پس چندى در خانه اش به وى نيكوئى شد تا يك روز بر عثمان در آمده بر دو زانو بنشست و سخنانى گفت و آن حديث را ياد كرد كه بر بنياد آن : چون پسران ابو العاص به سى تن رسند بندگان خدا را بردگان خويش گيرند - كه تمام حديث در ص گذشت - و سپس سخن بسيار گفت و در آن روز ثروتى را كه از عبد الرحمن بن عوف زهرى به ارث مانده بود نزد عثمان آورده بودند و كيسه‌هاى زر را بر كشيده و بر رويهم چيدند چندان كه مردى كه ايستاده بود از پشت آنها عثمان را نمىديد عثمان گفت : من اميدوارم عبد الرحمن عاقبتش خير باشد زيرا او صدقه مىداد و مهمان نواز بود و ميراثش هم به اندازه اى است كه مىبينيد كعب الاحبار گفت راست گفتى اى امير مؤمنان ، ابوذر عصا را بلند كرد و با آن به كله ى كعب كوبيد و بى هيچ پروائى از درد آن گفت : اى يهودى زاده ! درباره ى مردى كه مرده و اين همه ثروت بر جاى گذاشته مىگوئى كه خدا خير دنيا و آخرت به او داده و با قاطعيت چنين چيزى بر خدا مىبندى با آن كه من شنيدم پيامبر مىگفت : خوش ندارم كه به هنگام مردن پولى همسنگ يك قيراط ( 4 / 1 از 6 / 1 دينار ) بر جاى گذارم عثمان به او گفت : چهره ات را از من دور ساز ، گفت به مكه بروم ؟ گفت نه به خدا گفت آيا جلوگيرى مىكنى از اين كه به خانه ى پروردگارم روم و او را بپرستم تا بميرم ؟ گفت آرى به خدا گفت : پس به شام بروم گفت نه به خدا گفت پس به بصره گفت نه به خدا جائى به جز اين شهرها را برگزين گفت نه به خدا به جز آن چه برايت ياد كردم جائى را اختيار نخواهم نمود و اگر مرا در مدينه كه براى همراهى با پيامبر به آن جا كوچيدم رها كنى آهنگ هيچ شهرى نخواهم كرد و تو مرا به هر شهرى خواهى تبعيد كن . گفت : من تو را به ربذه مىفرستم گفت بزرگ است خدا راست گفت پيامبر كه همه ى آن چه را به من خواهد رسيد برايم پيشگوئى كرد . عثمان گفت : به تو چه گفت گفت مرا خبر داد كه از اقامت در مكه و مدينه ممنوع مىشوم و در ربذه مىميرم و كار كفن و دفن مرا گروهى كه از عراق به سوى حجاز مىروند بر گردن مىگيرند و همسر ابوذر - و به گفته ى برخى دخترش - را سوار شترى كرده و عثمان دستور داد مردم از جاى خود به سوى او برنخيزند تا وى به ربذه كوچ داده شود پس چون از مدينه بيرون