الشيخ الأميني ( مترجم : جمعي از مترجمين )

51

الغدير ( فارسي )

‹ 36 › آن چهره را كه همراه با زنجير زلف ديد در زندان عشق پاى بند كرد . و چنين است كه سرزنشگر من پوزش مرا پذيرفته و خواب آرام از ديدگانش رخت بربسته است آهوئى سپيد بود كه دلمرا با تير نگاهش نشانه رفت ، ابرو را كمان گردانيد و تير را يك سر در ميان نشانه جاى داد . ماهى كه هلال خورشيد را بر بالاى پيشانى دارد و چون رخ مىنمايد آفتاب از شرمندگى روى مىپوشاند - بالاى او به شاخهء تازه مىماند كه از وزيدن باد خم مىشود ، كبوتر زنده دل است كه با آواز خود در او دل مىربايد . چون آهنگ ستيزه كند همان بازوى نرم و نازك را نيزه گردانيده تير مژگان را برهنه مىنمايد او را به سان شمشيرى بران و لرزان مىبينى - يا همچون آهوئى با چشمهاى نگران و گردنى به نرمى برگشته - ‹ 37 › زلف تاريك و چهرهء درخشانش دو پديدهء ناساز را يك جا نشان مىدهند كه يكى گمراه مىكند و ديگرى راه مىنمايد . ‹ 38 › يكى شب است و ديگرى بامداد ، يا سياهى در دل سپيدى ، اين دلدادگان را راهنمون گرديد و آن سرگردانشان ساخت . مپنداريد كه گره‌هاى گيسويش را داود ( 1 ) همچون زنجيرى به هم بافته و به گردنش افكنده است . بلكه دو بيجادهء گونه اش رخسار او را آراسته و آن را زبرجدى گردانيده است . اى كشندهء دلباختگان ! واى آنكه - با نگاهت - تيرهاى نابودى را به سوى ما مىافكنى !

--> ( 1 ) پيامبر خدا كه - با گره در گره افكندن پاره هائى از آهن - زره مىساخت ، خداوندگار عرفان گويد : رفت لقمان پيش داود صفا ديد او مىكرد ز آهن حلقه ها برگرديد به ص 49