الشيخ الأميني ( مترجم : جمعي از مترجمين )
209
الغدير ( فارسي )
بر ما درآمد و گفت چه مىكنيد ؟ براستى كه خداوند بزرگ و برتر از پندار دستور به ناروا بودن باده گسارى را فرو فرستاده است . تا پايان داستان و هم ابن حجر در « فتح البارى گشايشى از سوى آفريدگار » - ج 10 ص 30 - و عينى در « عمدة القارى پشتوانهء خوانندگان - ج 20 ص 84 - مىنويسند از شگفتىها آن است كه ابن مردويه در تفسير خود از راه عيسى پسر طهمان ( 1 ) و او از انس گزارش كرده كه بوبكر و عمر هم ميان آنان بودهاند و اين گرچه زنجيرهء گزارشى پاكيزه اى دارد ناپسند است و جز به نادرستى آن نمىتوانم داورى كنم . زيرا بو نعيم در « حليه » در زندگى نامهء شعبه از داستان عايشه گزارش كرده كه بوبكر چه در هنگام مسلمانى و چه پيش از آن در روزگار نادانى از باده گسارى خوددارى مىكرد و آن را بر خويش ناروا مىشناخت . و شايد گزارشى كه با ميانجيان شايستهء پشتگرمى رسيده و با برترى يافتنش زبانزد گرديده به اين گونه بوده كه بوبكر و عمر در آن روز به ديدار بوطلحه رفته ولى در مىنوشى با آنان همراهى نكرده بودند ( 2 ) ولى سپس به گونه اى ديگر گزارشى از راه بزار خواندم كه انس گفت من در آن روز ساقى آن گروه بودم و در ميانشان مردى بود كه او را بوبكر مىگفتند و چون باده نوشيد گفت : « ام بكر ( مادر بكر ) را به تندرستى درود فرست . . . » اين هنگام مردى از مسلمانان بر ما در آمد و گفت : دستور به ناروا بودن مىگسارى فرود آمده است تا پايان داستان و اين بوبكر را ابن شغوب مىگفتند
--> ( 1 ) ن - بر بنياد آنچه در « تهذيب التهذيب » ج 8 ص 216 آمده احمد و ابن معين و ابو حاتم و يعقوب پسر سفيان و ابو داود و حاكم و دار قطنى گفتهاند كه به گزارشهاى اين مرد پشتگرم بايد بود . ( 2 ) ن - اين جا گفتار عينى به پايان مىرسد و دنبالهء آن تنها از ابن حجر است .