الشيخ الأميني ( مترجم : جمعي از مترجمين )
173
الغدير ( فارسي )
و پس از آنكه كسى همچون سعد پسر عباده - سركردهء خزرجيان - را مىبيند كه در گرداب خوارى افتاده ، بر سر او مىجهند و با خشم فرياد مىكشند : « سعد را بكشيد ! خدا بكشدش كه از دورويان است - يا آشوبگر است - » و گوينده بر سرش ايستاده و مىگويد : به راستى بر سر آن شدم كه ترا لگدكوب كنم تا استخوان پيكرت از جاى به در رود - يا چشمانت از جاى به در شود ( 1 ) و پس از آن كه قيس پسر سعد را مىبيند كه ريش عمر را گرفته و گويد : به خدا سوگند اگر موئى از سر او كم شود تا يك دندان درست در دهان تو است بر نمىگردم - يا : اگر موئى از او بخوابد و فرو نشيند ، بر نمىگردم تا همهء اندامهايت را از هم بپاشم ( 2 ) . و پس از آن كه زبير را مىبيند با شمشير كشيده گويد : تيغ را در نيام نخواهم كرد تا براى على از همه دست فرمانبرى بگيرم و عمر مىگويد « بگيريد اين سگ را ! » پس شمشير را از دست وى گرفته و بر سنگ مىزنند و مىشكنند ( 3 ) . و پس از آن كه مقداد - يار بزرگوار پيامبر - را مىبيند كه به سينه اش مىكوبند . و حباب پسر منذر را مىبيند كه بينىاش مىشكند و دستش كوفته مىگردد ؛ و مىبيند پناهندگان به سراى پيامبر - زنهارگاه توده و پايگاه اميد و آبروى آن يا خانهء فاطمه و على ، درود خدا بر آن دو - را بيم مىدهند و به هراس مىافكنند ( 4 ) و ابو بكر ؛ عمر پسر خطاب را به سوى ايشان فرستاده و گويد : اگر از پذيرفتن ما سر باز زدند با ايشان نبرد كن و عمر آتش مىآرد تا خانه را بر
--> ( 1 ) ن - « مسند احمد » ج 1 ص 56 « العقد الفريد » ج 2 ص 249 « تاريخ طبرى » ج 3 ص 210 « الرياض النضرة » ج 1 ص 162 و 164 « سيرة ابن هشام » ج 4 ص 339 « السيرة الحلبية » ج 3 ص 387 . ( 2 ) ن - « تاريخ طبرى » ج 3 ص 210 « السيرة الحلبية » ج 3 ص 387 . ( 3 ) ن - « الامامة و السياسة » ج 1 ص 11 « تاريخ طبرى » ج 3 ص 199 « الرياض النضرة » ج 1 ص 167 « شرح ابن ابى الحديد » ج 1 ص 58 و 132 و ج 2 ص 5 و 19 . ( 4 ) ن - « تاريخ طبرى » ج 3 ص 210 - « شرح ابن ابى الحديد » ج 1 ص 58 .