الشيخ الأميني ( مترجم : جمعي از مترجمين )
147
الغدير ( فارسي )
با دلى دردمند و ديده اى كه اشك آن سرازير بود آمدند و دخترزاده ى پيامبر را ديدند بر بسترى از نيزهها و پيكانهاى شكسته خفته - از آندستش كه بر سنگ خانهء خدا نهاد و از آن لبش كه بوسه بر آن داد - شمر از آن كينه سر از پيكر وى جدا مىكرد زمين از هراس كردارشان بر خويش مىلرزيد خواهر و بانوى خردمندش چهره را با آستين مىپوشانيد و با دلى ريش و سرگشته پياپى خم مىشد برادر ستمديده و دور از ميهنش را مىخواند : برادر ! اى كاش مرگ ديده بر تو نمىگشود . بانوان را به پشتگرمى چه كس رها كرده اى ؟ ما را به كه سپرده اى ؟ كيست كه بر پردگيانت دل بسوزاند ؟ اين سكينه است كه سكينهء ( آرام دلى ) خود را از كف داده و اين فاطمه است كه با ديدهء خونين بر تو مىگريد خواهد كه با اشك روان بر او بوسه زند - و دختر زادهء پيامبر از رنج مرگ به او نمىپردازد - جلوى خون را مىگيرد و خواهد ناوك تيرى را كه در پيكر او شكسته بيرون كشد و نمىتواند . از شوريدگى ، او را به خويشتن مىچسباند ، مىبوسد و گلوى خونين وى سينه اش را رنگين مىسازد سهمناكى گرفتارى و سوخته دلىاش - با آن اندوه جدائى ناپذير و سپرى نشدنى - بر آن مىداردش كه بگويد : برادركم ! تو فروغى بودى كه از آن پرتو مىگرفتيم