الشيخ الأميني ( مترجم : جمعي از مترجمين )
141
الغدير ( فارسي )
يكى پدر را مىخواند و ديگرى برادر را درد دلها دارند و هيچ دوستدار و دلسوزى نيست رنج مرگ نيز چنان پاكمرد را بىخويشتن نموده كه به پاسخگوئى نمىپردازد زيرا مرگ را چنگالى دراز است كه پوست را هم مىكند فاطمهء كوچك نيز گريه اى دلخراش دارد كه سينه را زخم مىزند و به آتش مىسوزاند . جانورى به كشمكش با او برخاسته تا زيورهايش را بربايد . و او پاكدامنانه مىكوشد كه ايستادگى كند و از وى دور شود چهره را با گوشهء آستين مىپوشاند و آن نفرين شده را از يغماى جامه اش باز مىدارد و با او مىجنگد . نياى خود همان سرور پيشوا را به فرياد رسى مىخواند و پس از آن شادمانى گذشته يك باره دلش از جاى كنده مىشود . ( اى نياى ما ! دشمنان به آرزوى خود رسيدند و آنان كه دشمنى ما را پنهان مىداشتند اكنون زبان به سرزنش گشوده اند اى نياى ما ! سرپرست و پشتيبان ما رفت و يار و نگهدار و دلسوز ما نماند مردم ! شما ما را از ميان برديد ، سفارشهائى را كه دربارهء ما شده بود تباه كرديد و اينك تير مرگ روان و نشانه گير است اى فاطمهء زهرا ! برخيز و چهره ى حسين را بنگر كه بر زمين مىسايد جامهء مرگ او تار و پودش از گرد و خاك است ، با خون رگ گردن ، شتشويش دادهاند و كسى هم در سوك او زارى نمىكند