الشيخ محمد آصف المحسني

227

رنگارنگ يا كشكول درويشى (فارسى)

اى مه ى عالم امكان و به عشاق خليق * در فراق تو بود ، ناله ى من زارو ، شهيق « محسنى » غافل از جان و بقد تو دقيق * تا بيائى به سرش آمدنت روح صديق اديب فرا هانى در ترقى دين اسلام و انحطاط مسلمين ماييم كه از پادشاهان باج گرفتيم * زان پس كه ز ايشان كمر و تاج گرفتيم ديهم و سرير از گهر وعاج گرفيتم * اموال و ذخائر شان بتاراج گرفتيم وز پيكر شان ديبه و ديباج گرفتيم * مائيم كه از دريه امواج گرفتيم انديشه نكرديم ز طوفان و ز تيار . در چين وختن ، ولوله ، از هيبت ما بود * در مصر وعدن غلغله از شوكت ما بود در اندلس و روم ، عيان قدرت ما بود * قرناطه و اشبيليه در طاعت ما بود صقليه نهان در كنف رأيت ما بود * فرمان همايون قضا رأيت ما بود جارى به زمين و فلك و ثابت و سيار . خاك عرب از مشرق اقصى گذرانديم * وزناحيه غرب ، با فريقيه رانديم درياى شمالى را بر شرق نشانديم * وز بحر جنوبى بفلك گرد ، فشانديم هند از كف هندو ، ختن ، از تُرك ستانديم * مائيم كه از خاك بر افلاك رسانديم نام و هنر و رسم و كرم را ، بسزاوار . چون برّه ى بيچاره به چوپانش نه پيوست * از بيم بصحرا نه خسبيد و نه بنشست خرسى به شكار آمد و بازويش فرو بست * با ناخن و دندان ستخوانش همه بشكست شد بّره ى ما ، طعمه ى آن خرس زَبَر دست * افسوس از آن بّره نوزادِه سر مست فرياد از آن خرس كهن سال شكم خوار . امروز گرفتار غم و محنت و رنجيم * دردا وفره باخته اندر شش و پنجيم