الشيخ الأميني ( مترجم : جمعي از مترجمين )

242

الغدير ( فارسي )

و انّى لاستسقى السّحاب لربعها و ان لم تكن الَّا ضلوعى مأواها - در آن پاسى كه گيسوى سياه شب پريشان بود ، سپيدى بر گوشهء زلفانش پديدار شد . - ناگهان خورشيد رخشان برآمد ، يعنى طلعت رخسارش ، شميم عبير آميز برخاست ، از گلستان رخش . - ديدگانم در چمنزار وجودش بوستانى سبز و خرم يافت ، از اينرو با سيلاب اشك ، جويها روان ساخت . - طرف گلزارش را آرزوى باران كنم ، گر چه ابر باران زايش از سينه برخيزد . اذا استعرت نار الاسى بين أضلعى نضحت على حرّ الحشا برد ذكراها و ما بى ان يصلى الفؤاد بحرّها و يضرم لو لا انّ فى القلب سكناها - هر گاه شور و اشتياق ، تار و پود و وجودم به آتش كشد ، با ياد معشوق ، آب سردى بر دل تفتيده پاشم . - دل زارم از آن در آتش شعله ور است كه شمع وجودش را مسكن و مأوا باشد . * قاضى جليس ، بينى بزرگى داشت ؛ خطيب ، ابو القاسم هبة اللَّه بن بدر معروف به ابن صياد ، فراوان به هجو او مىپرداخت و از بينى بزرگ قاضى خرده مىگرفت ، شايد بيش از هزار قطعه در هجو بينى او سروده باشد . ابو الفتح ، ابن قادوس كه شرح حال او در همين جلد كتاب تحت شمارهء 46 گذشت به منظور همدردى بدفاع از قاضى جليس ، اين شعر بگفت : يا من يعيب انوفنا الشّمّ التى ليست تعاب الأنف خلقة ربّنا و قرونك الشّمّ اكتساب - ايكه بينى ما را عيب كنى ! بينى ارجمند و فراز را عيب نباشد . - اعضاء ، خلقتى است خدائى ، اما اين دو شاخ هرز را تو خود بر سر خود نهادى . * قاضى جليس ، چكامه اى در سوك و ماتم پدرش كه با كشتى به دريا غرق شده است سروده . . . ( سخن ابن شاكر پايان گرفت ) . - قاضى جليس ، در حضور ملك صالح ، از ابو محمد ، ابن زبير ، حسن بن