الشيخ الأميني ( مترجم : جمعي از مترجمين )
14
الغدير ( فارسي )
به مدينه آمد و به خدمت « ابى جعفر محمّد بن على بن الحسين بن على ( رض ) » رسيد . شبى امام او را اجازه داد و وى به شعر خوانى پرداخت و چون به اين بيت از قصيدهء ميميهء خود رسيد كه : كشتهء نينوائى كه گرفتار پيمان شكنى و خيانت مردم فرو مايه و پست نهاد شد . « ابو جعفر » گريست و سپس فرمود : اگر مالى داشتيم به تو مىداديم ، اما پاداش تو همان باشد كه پيغمبر خدا به « حسّان بن ثابت » فرمود : لازلت مؤيّدا بروح القدس ما ذبيت عنّا اهل البيت : « تا از ما خاندان ( پيغمبر ) دفاع مىكنى هماره به روح القدس مؤيد باشى » كميت از خدمت امام مرخص شد و به نزد « عبد اللَّه بن حسن بن على » آمد و به انشاد پرداخت ، عبد اللَّه گفت : اى ابا مستهل ! مرا كشتزارى است كه در برابر آن چهار هزار درهم به من دادهاند و اين نوشتهء آن است و گروهى را براى تو بر آن گواه گرفتهام و نوشته را به كميت داد و گفت پدر و مادرم به قربانت . درست است كه من در شعرى كه براى ديگران سرودهام در انديشهء دنيا بودهام اما به خدا سوگند ، در مورد شما جز براى خدا شعرى نگفتهام و من به پاداش شعرى كه براى خدا گفتهام مزد و بهائى نمىگيرم . عبد اللَّه پافشارى كرد و حاضر نشد كميت را از گرفتن قباله معاف دارد . كميت ناگريز نوشته را گرفت ، و چند روزى درنگ كرد و پس از آن به نزد عبد اللَّه آمد . گفت : اى پسر رسول خدا ! پدر و مادرم فدايت باد ، مرا حاجتى است . گفت : حاجتت چيست ؟ كه هر چه باشد برآورده است . كميت گفت : هر چه باشد ؟ گفت : آرى ، گفت : حاجتم اين است كه اين نوشته را بگيرى و روستا را به خود برگردانى . آنگاه قباله را جلو او نهاد و عبد اللَّه پذيرفت . در اين هنگام « عبد اللَّه بن معاوية بن عبد اللَّه بن جعفر بن ابى طالب » برخاست و كيسه اى چرمى برداشت و آن را به چهار تن از غلامان خود داد و به خانه هاى