الشيخ الأميني ( مترجم : جمعي از مترجمين )

296

الغدير ( فارسي )

به مالك رسيد وى را طلبيد و شاعر گريخت و به بصره كه « اسحاق بن عباس عباسى » فرماندارش بود آمد اسحاق نيز از هجويه دعبل دربارهء « نزار » آگاهى داشت و چون شاعر به شهر درآمد كسى را به دستگيرى وى گماشت و نطع و شمشير خواست تا گردن دعبل را بزند . دعبل در انكار آن قصيده سوگند به طلاق مىخورد و به هر قسمى كه او را از كشته شدن ميرهاند متوسل مىشد و مىگفت : آن چكامه را من نگفته‌ام بلكه دشمنى از دشمنانم چون « ابو سعيد » يا ديگرى آن را پرداخته و به من نسبت داده‌اند تا مرا بكشتن دهند . و پيوسته زارى مىكرد و زمين مىبوسيد و در پيش اسحاق مىگريست تا اسحاق بر او رقّت كرد و گفت : از كشتنت گذشتم امّا بايد رسوايت كنم سپس چوبدستى خواست و آنقدر به او زد كه در خود خرابى كرد . پس دستور داد او را به پشت بيندازند و دهانش را باز كنند و كثافاتش را به دهانش ريزند و گماشتگان نيز پايش بگيرند و قسم خورد كه دست از وى بر نخواهد داشت مگر آنگاه كه مدفوعش را بخورد و فرو ببرد ورنه او را خواهد كشت و رهايش نكرد مگر آنگاه كه چنين كرد . سپس آزادش گذاشت و شاعر به اهواز گريخت « مالك بن طوق » مردى كاردان و زيرك را بر گماشت و به وى دستور داد كه به هر نحومى خواهد ، شاعر را ناآگاهانه بكشد ده هزار درهم نيز به او جايزه داد . آن مرد پيوسته در - جستجوى دعبل بود تا شاعر را در روستائى از نواحى « سوس » پيدا كرد و وى را در يكى از اوقات بعد از نماز عشا به چنگ آورد و با چوبدستئى كه دمى زهر آگين داشت به پشت پايش زد و فرداى آن روز دعبل مرد و در همان قريه به خاك رفت و گفته‌اند كه وى را به « سوس » بردند و در آنجا به خاك سپردند ( 1 ) . و در تاريخ ابن خلَّكان است كه وى در ( طيب ) كه شهرى در ميان واسط عراق

--> ( 1 ) - معجم البلدان جلد 4 ص 416 .