الشيخ الأميني ( مترجم : جمعي از مترجمين )

276

الغدير ( فارسي )

و پسرش عبد اللَّه « مأمون گفت : از شعر كدامشان به غير از دعبل ، مىتوان پرسيد ؟ هر چه دربارهء او مىدانى ، بگو . و جاحظ گفته است : از دعبل بن على شنيدم كه مىگفت : در حدود شصت سال است كه هيچ روزى را بىسرودن شعرى نگذرانده‌ام . و چون دعبل اين شعرش را بر ابى نواس خواند : اين الشباب و اية سلكا لا اين يطلب ضل بل هلكا لا تعجبي يا سلم من رجل ضحك المشيب براسه فبكى ابى نواس گفت : دهان خود و گوش ما را لذت بسيار بخشيدى . و « محمد بن يزيد » گفته است : به خدا سوگند كه دعبل ، فصيح است و در پيرامون ادب و ستايش از دعبل ، سخن بسيار است كه ما در انديشه ذكر آن نيستيم . وى ادب را از « صريع الغوانى مسلم بن وليد » فرا گرفت و از درياى ادب وى سيراب شد و خود مىگفت : من پيوسته شعر مىگفتم و آن را بر مسلم عرضه مىكردم و او به من مىگفت : پنهانشدار تا اين شعر را گفتم كه ؛ اين الشباب و اية سلكا لا اين يطلب ضل بل هلكا وقتى اين چكامه را بر او خواندم : گفت هم اكنون برو و شعرت را به هر گونه و براى هر كس كه خواهى بر خوان . و ابو تمام گفته است : دعبل هميشه به مسلم بن وليد علاقمند و باستادى وى معترف بود تا آنگاه كه در جرجان بر وى وارد شد و مسلم به جهت بخلى كه داشت پذيراى او نشد . دعبل نيز از او كناره گرفت و اين شعر را براى وى فرستاد : اى مسلم ( ابا مخلد ) ما با هم دوست بوديم و دل و جانمان يكى بود . من در غياب تو پاس دوستى ترا مىداشتم و از درد تو به درد مىآمدم همچنانكه تو نيز پاسدار من بودى . امّا تو از من روى گردان شدى و مرا چنان به خود بدبين كردى كه از همه بيمناكم بنيان دوستى را چنان ضعيف كردى كه بر سر ما فرو ريخت و پيوند محبت را نيز