الشيخ الأميني ( مترجم : جمعي از مترجمين )

248

الغدير ( فارسي )

باز هم بخوان و من قصيده را تا به آخر خواندم . سه بار به من فرمود احسنت . سپس دستور داد ده هزار درهم از آن سيمهائى كه بنام حضرتش سكه خورده بود و پس از آن به هيچ كس داده نشد به من دهند و با فرمانى كه به خانواده خود داد ، خادم حضرت جامه‌هاى بسيارى برايم آورد و من به عراق آمدم و هر يك از آن درهمها را به ده درهم به شيعيان فروختم و صد هزار درهم به دستم رسيد و اين نخستين ثروتى بود كه فراهم آوردم ( 1 ) « ابن مهرويه » گفته است : « حذيفة بن محمد » براى من حديث كرد و گفت « دعبل » به من مىگفت از امام رضا ( ع ) جامهء به تن كرده اى خواستم كه كفن خود كنم امام جبّه اى را كه بر تن داشتند بيرون آورده به من دادند . خبر اين جبّه به مردم قم رسيد . از دعبل درخواست كردند كه جامه را در برابر سيصد هزار درهم به آنها بفروشد و او نپذيرفت و آنها راه را بر دعبل بستند و بر او شوريدند و جامه را به زور از او گرفتند و گفتند يا پول را قبول كن يا خود دانى . گفت به خدا قسم اين جامه را به رغبت بشما نمىدهم و به زور هم براى شما سود نخواهد داشت و شكايتتان را به پيشگاه امام رضا ( ع ) خواهم برد . آنها به اين طريق با او سازش كردند كه 300 هزار درهم با يكى از آستينهاى آستر جبّه را به او بدهند . وى راضى شد پس يكى از آستينهاى جبّه را به او دادند . او آن را به دوش مىبست و آن چنان كه مىگويند قصيدهء مدارس آيات خلت من تلاوة را بر جامه اى نوشت و در آن احرام كرد و دستور داد آن را در كفنهايش بگذارند ( 2 ) . و در ص 39 از قول دعبل آورده است كه گفت : چون از خليفه وقت گريختم و شبى را يكه و تنها به نيشابور گذراندم در آن شب تصميم گرفتم قصيده اى در ستايش عبد اللَّه بن طاهر بپردازم در هنگامى كه در را بسته و در انديشهء قصيده بودم صدائى

--> ( 1 ) - در ص 205 جلد 1 معاهد التعصيص و ص 280 « عيون اخبار الرضا » اين روايت آمده است . ( 2 ) - در ص 196 جلد دهم ( معجم الادباء ) و در ص 205 ج 1 « معاهد التنصيص » و « عصر المأمون » 3 . اين داستان آمده است .