الشيخ الأميني ( مترجم : جمعي از مترجمين )
112
الغدير ( فارسي )
همنشين پست و نابكار و فرو مايهء شما ، سخنان مرا نپسنديد . و مرا به دوستى رهبر هدايت و فاروق امّت اكبر ( على ع ) سرزنش كرده به زودى ريشش را خواهم تراشيد ، چه سرزنش وى ، شهادت به زور و زشتى است . سويد گفته است : پس از اين اشعار ، دوستان از آن مرد بريدند و مهر و معاشرت سيّد را به جان خريدند . اغانى صفحهء 250 - 254 6 - از « معاذ بن سعيد حميرى » است كه گفت : سيد اسماعيل بن محمّد حميرى - رحمه اللَّه - براى اداء شهادتى به نزد سوّار قاضى آمد . سوّار به وى گفت : آيا تو همان اسماعيل بن محمّد معروف به سيّد نيستى ؟ گفت : چرا ، گفت : چگونه براى اداء شهادت به نزد من آمدى با اينكه من خبر از دشمنى تو با گذشتگان دارم ؟ سيّد گفت : خداوند مرا از دشمنى اولياء خود امان بخشيده است و اين ويژگى هميشگى من است ، سپس از جا برخاست ، سوارّ به وى گفت : برخيز اى رافضى ! چه به خدا قسم شهادت به حق نخواهى داد . سيّد بيرون آمد و چنين سرود : اى سوارّ ! پدرت پسر دزد بز پيغمبر و تو پسر دختر ابي جحدرى . و ما ، على رغم تو ، از گمراهان و زشتكاران بيزاريم . سپس شعرى سرود و بر پاره اى كاغذ نوشت و درخواست كرد تا آن را با ديگر كاغذها جلو سوّار گذارند . سوار نامه را برگرفت و چون بر آن اشعار آگاهى يافت به سوى ابى جعفر منصور كه بر جسر اكبر فرود آمده بود ، آورد تا از او در مخالفت با سيد مدد گيرد . سيّد ، در رسيدن به نزد منصور بر او پيشى گرفت و قصيدهء خود را كه در آن چنين سروده بود خواند : اى منصور ! اى امين خدا و اى بهترين فرمان روا ! براستى كه سوار بن عبد اللَّه بدترين قاضى است . او عثمانى و جملى است و پذيراى فرمان شما نيست .